سلام جوجوی مامان

الهی من قربون اون قلب کوچولوت برم.تو هم مگه بلدی بترسی عزیزم.

آخی دخمل نازم. تو توی دل مامانی جات امنه امنه.

دیشب عمو و زن عموی مامانی برای عید دیدنی به خونمون اومده بودن. ساعت حدود 8 شب بود .بابایی داشت ازشون پذیرایی میکرد و من هم میخواستم براشون چایی بریزم.

که یکدفعه زن عمو گفت : یه لحظه بیا بشین . من فکر کردم میگه چایی نریز و تعارف و ازین حرفها. ولی عمو هم اصرار که حالا یه دقیقه بیا.

من هم چایی صاف کن به دست رفتم و نشستم که گفتند زلزله بود. من گفتم : نه حتما" آپارتمان بغلی دارند سرو صدا میکنن. ولی اونها گفتند: نه زلزله بود.مبلها تکون خوردند و کابینتها صدا کردند. ولی نه من و نه بابایی چون مشغول بودیم چیزی نفهمیدیم.

بعد از اونها دو سری دیگه برامون مهمون اومد و همه که رفتند ، حدود ساعت یازده شب دوباره یه زلزله دیگه شد و من و بابایی سریع رفتیم توی چارچوب در اتاق خواب ایستادیم که البته خفیف بود و به خیر گذشت.

ولی احتمال دادیم که شب دوباره زلزله بشه. برای همین همه تابلوها رو زمین گذاشتیم. همینطور آینه های دراور و کنسول و بقیه وسایل سنگین رو زمین گذاشتیم و با احتیاط خوابیدیم.

عسل مامان ، دیشب همش توی خواب وول میخوردی و مامانی رو غلغلک میدادی.

یه دفعه توی خواب احساس کردم که تو خیلی محکم داری تکون میخوری.طوری که من رو هم میلرزوندی.

با ترس پاشدم و نشستم. ساعت نزدیک ده دقیقه به 5 صبح بود. بابایی لالا کرده بود.که یهو دیدم خونه شروع به تکون خوردن کرد.

سریع بابایی رو بیدار کردم و دستشو گرفتم و به سمت چارچوب در دویدیم.

خیلی وحشتناک بود. توی اون لحظه من و بابایی فقط میگفتیم: یا صاحب الزمان ! یا صاحب الزمان!

اون جوری که خونه تکون میخورد و شیشه ها صدا میداد من منتظر بودم که دیوارها پایین بیاد و سقف رو سرمون خراب بشه. یه گلدون طبیعی روبرومون بود که همه برگهاش به شدت تکون میخورد.

یه لحظه احساس کردم دو تا قلب داره محکم توی بدنم گرومب و گرومب میزنه. دقت که کردم دیدم یکیش قلب خودمه و یکی دیگه هم قلب جوجوی نازم. بعضی وقتها تپش قلب نازتو احساس میکردم ولی تا بحال اینطوری نه! قلب نازنینت از قلب مامانی هم محکم تر میزد.خیلی دلم سوخت. اشکم دراومده بود. چرا دختر گلم باید این طوری میترسید.

شروع کردیم با بابایی باهات حرف زدن.

بابایی میگفت:گنجشک کوچولوی من نترس عزیزم. ما مواظبتیم.من هم محکم توی دستم گرفتمت و لمست کردم.تا یه کم آروم شدی.

عزیزم!

الان که فکرشو میکنم می بینم این خواست خدای مهربون بود که بوسیله تو مامانی رو بیدار کنه تا موقع زلزله کمتر بترسیم و وحشتزده از خواب نپریم.

دختر نازم

قربون اون قلب کوچولوت برم که اون طوری محکم میزد تو از این به بعد باید خیلی شجاعتر باشی . از صبح هر صدای کوچولویی که میاد تو توی دلم تکون میخوری و میترسی. نترس موش موشکم.نترس همه زندگی مامان.

توی دنیای آدم بزرگها از این چیزها زیاد هست. ولی مامانی و بابایی همیشه باتو هستند و تنهات نمیذارند....

آروم باش گل نازم.آروم بخواب عسل من !

                            

 

پ.ن: متاسفانه در زلزله 6 ریشتری که در شهرستانهای درود و بروجرد رخ داد، تعداد زیادی از هموطنان عزیزمون کشته و مجروح شدند. شدت و مدت این زلزله به اندازه ای زیاد بود که در شهر ما همدان که حدود دو ساعت با محل زلزله فاصله داره باعث رعب و وحشت مردم شد.

خدا میدونه مردم اون مناطق دیشب چی کشیدند و چی قراره به سر بازماندگان بیاد.

فقط از خدا میخوام که بهشون صبر بده و هر چه زودتر مشکلاتشون برطرف بشه. آمین!