سلام وروجک مامانی

مگه دستم بهت نرسه.حالا منو سر کار میذاری.از الان داری با من شوخی میکنی؟تو نمیگی مامانی طاقت نداره؟ یه وقت پس میفته....

 

این دخمل فسقلی ما صبح ساعت 6 که از خواب پاشد یه لگد کوچولو زد و بیدار باش اعلام کرد.ما هم گوش به فرمان از خواب ناز بیدار شدیم.

صبحونه رو خوردیم و من دیدم اصلا" حوصله اداره رفتن ندارم.بابایی هم که دیگه شیفتهاش تموم شده بود و اداره نمیرفت. من هم زنگ زدم و مرخصی گرفتم.

یکی دو ساعتی که گذشت دیدم این فسقل ما اصلا" تکون نمیخوره.همش به خودم دلداری دادم و منتظر موندم.اگه یه نی نی دیگه بود شاید میگفتم خب طبیعیه ولی برای شیطونک من که همش در حال وول خوردن و لگد پرونیه اصلا" طبیعی نبود.کم کم داشت ترس ورم میداشت.از طرفی هم برای اینکه حسین ناراحت نشه چیزی بهش نگفتم.

هی باهاش ور رفتم، هی نازش کردم.قربون صدقه اش رفتم، التماسش کردم، تکونش دادم. ولی انگار نه انگار. کیسه اب گرم آوردم و گرمش کردم گفتم نکنه سردش شده. ولی فایده نداشت که نداشت.

با خودم گفتم نکنه شب توی خواب غلت زدم و بند ناف .....

ولی من که خیلی مواظب بودم.

خلاصه تا دلتون بخواد فکرهای بد بد کردم.از شدت دلشوره و اضطراب داشتم میمردم.تا ساعت 4- 3.5 بعداز ظهر که دیگه بغضم ترکید و اشکم دراومد.

دیگه نتونستم از بابایی پنهون کنم و گفتم : نی نی از صبح حتی یه تکون هم نخورده!

بابایی گفت: فقط به همین خاطر اشکت دراومده؟ خب دخملم  لالا کرده چیکارش داری؟

ولی من مثل ابر بهاری اشک میریختم و میگفتم : نه حتما" یه چیزیش شده!

بابایی هم اومد و شروع کرد با موش موشکم حرف زدن.یه ذره باهاش حال و احوال کرد و گفت: عزیزم ببین مامانی چقدر نگرانته.لالا دیگه بسه. یه لگد گنده بهش بزن تا حالش جا بیاد . و رو به من گفت : دخملم به حرف باباش گوش میکنه. الان همچین بزنه که دادت در بیاد. و در کمال تعجب و ناباوری همون کاری رو کرد که بابایی بهش گفته بود!!!!

من هم مثل دیوونه ها در حالی که اشکهام سرازیر بود شروع کردم به خندیدن.

 

                                          

  

حالا شما جای من بودید چیکار میکردید. ده ساعت التماس نی نی فینقیلیتون کنید به حرفتون گوش نده  اونوقت تا باباییش بهش یه چیزی میگه سریع واکنش نشون بده.

من دیگه قهرم . هیشکی منو دوست نداره........

 

             ------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 : خاله نی نی ، صفورای مهربون من،  زونا ( یه بیماری ویروسی مثل آبله مرغان )گرفته و من تا اطلاع ثانوی به خاطر نی نی نمیتونم پیشش برم. من چطوری طاقت بیارم.هنوز دو روز نشده دلم براش تنگ شده.

 

 

پ.ن 2 : امروز هم نتونستم برای سونوگرافی جایی رو پیدا کنم. با این حساب تا 14 فروردین باید صبر کنم.

 

 

پ.ن 3 : این پست مال دیروز بود ولی هرکاری کردم کانکت نشدم که نشدم.