این روزهای آخر سال 84 به اندازه همه عمرم دویدم .
آخه مامان جون کلی کار نکرده داشتیم و یه ذره وقت. بابایی هم که آخر سالی ماموریت بود و مزید بر علت شده بود. کلی خرید داشتیم...

برای بابایی لباس نخریده بودیم.
میخواستیم مبلهامون رو عوض کنیم.برای آشپزخونه لوستر بخریم.برای پذیرایی آباژور و یه تابلو بزرگ.دکور اتاق خواب مامان و بابا رو میخواستیم عوض کنیم و وسایلش رو آبی بخریم تا با اتاق  تو جور در بیاد.دیگه شستن حمام و دستشویی مونده بود. سفره هفت سین وسایلش  آماده نبود.
حالا با این همه کار فقط سه روز وقت داشتیم.
تازه از همه مهمتر یه بابا و مامان سخت گیر هم داشتیم که برای خرید هر چیزی باید کلی بگردند تا اون چیزی که باب میلشونه پیدا بشه.
 واز همه مهمتر مهمتر یه نی نی فسقلی هم داشتیم که توی دل مامانیش وول میخورد و تا مامانش به ذره راه میرفت خودشو سنگین  وقلمبه میکرد و مامانیش دیگه نمی تونست راه بره.
 خلاصه زندگیمون  مثل فیلمهایی که تندش کردند خنده دار شده بود.
اما اینکه تا کجای این برنامه ها رو انجام دادیدم اینش مهمه.
بعد از کلی گشتن بالاخره مبل دلخواهم رو پیدا کردم و جالب اینکه همونجا لوستر و آباژور هم پسندیدم و ...
 اما کار چیدمان مبلها  یه روز کامل طول کشید  چون تصمیم گرفتیم مبلهای قبلیمون رو هم نگه داریم.خلاصه اينقدر چرخيديم و وسايل رو چرخونديم تا بالاخره جا شدند.

روز يکشنبه۲۸/۱۲/۸۴  هم ظهر از اداره در رفتيم و يکراست رفتيم بازار.تند و تند برای بابايی کفش و پيراهن و شلوار و جوراب خريديم. من هم که قبلا خريدهامو کرده بودم و خيالم راحت بود.تازه بابايی هوس کرده بود توی اين بی وقتی برای مامانی عيدی هم بخره. ديگه از اون اصرار و از من انکار ( باور نکنيد) برام يه مدال گردنی نگين دار که انگشترش رو هم داشتم خريد.

دوشنبه هم که تعطيل بود و از صبح وقت داشتيم.ولی بادهای وحشتناکی ميومد که آدم جرات نميکرد از خونه بيرون بياد.بالاخره رفتيم و بعد از کلی گشتن يه تابلو بزرگ که بالای مبلها نصب بشه پيدا کرديم.اما صاحب مغازه ما رو به طمع انداخت و گفت تا نيم ساعت ديگه چند نمونه تابلوی ديگه برامون ميرسه و چشمتون روز بد نبينه ما تا ساعت ۴ بعداز ظهر علاف اين يه دونه تابلو شديم

 بعداز ظهر تازه يادمون افتاد برای مامان بزرگ عيدی نخريديم.( آخه من هر سال برای مامانيم کادو ميخرم.اينو گفتم که تو هم بعد از اين حواست به رسم و رسومات خانوادگی باشه)

باز هم فيلم زندگی رفت روی دور تند و ما دوباره بدو بدو پيش بسوی خريد و سر راه هم بساط هفت سين خريديم و ساعت ۸ شب رسيديم خونه و من ديدم ای دل غافل شام هم درست نکردم. بماند که اون وسط مسط ها هم تخم مرغ رنگی درست کردم و روش نقاشی کشيدم و هم سبزی خريدم و پاک کردم و شستم.

اما ساعت ۸ شب بود و سبزی هنوز خرد نشده بود و ماهی توی فريزر و من و بابايی هنوز حموم نکرده بوديم و سفره هم نچيده بوديم.تازه يادمون افتاد ماهی گلی هم نخريديم. که مامان بزرگ زنگ زد و گفت من براتون ماهی خريدم و حسين هم طفلی بدو رفت تا ماهی ها رو بياره و ...

من هم تند و تند بساط شام رو آماده کردم و سفره هفت سين رو چيدم و رفتم دوش گرفتم.بعد من هم حسين در حالی که فقط ۱۰ دقيقه به سال تحويل مونده بود رفت که دوش بگيره.

خلاصه در حالی که قلبمون مثل بچه گنجشکی که توی دست گرفته باشن تند تند ميزد و نفس نفس ميزديم پای سفره هفت سين نشستيم و از خستگی از حال رفتيم...

سال ۸۴ با همه خوبی و بديهاش تموم شد. هرچند من هرچی فکر ميکنم ميبينم بدی نداشته و همش شادی و شيرينی بوده. مخصوصا که خدای مهربون توی اين سال يه وروجک نازنازی مثل تو رو به ما هديه داده.يه دخمل ناز که سال ديگه کمک مامانش ميشه ( آره جون خودم ) و نميذاره اينقدر خسته بشه.و مياد هر چی مامانش توی سفره چيده به هم ميريزه....

توی اين سال و اينجا من با يه عالمه دوست خوب آشنا شدم که خيلی برام ارزشمند هستند. اميدوارم ما سه نفر و همه دوستای مهربونمون سال پر بار و خوبی در پيش روی داشته باشيم.

پ.ن‌ ۱: حسين امروز شيفت است و من و نی نی فعلا تنهاييم.هنوز حموم رو نشستيم.لوستر آشپزخونه رو هم وصل نکرديم .از دکور آبی اتاق خوابمون هم فقط گلدون آبی خريديم  و روتختی و پرده و تابلو و ... بقيه چيزهای آبی رو هنوز نخريديم....

پ.ن ۲ : ديروز اين نی نی فسقلی ما که عصر پريروز حسابی سردش شده بود و خسته هم شده بود و  خودشو قلمبه کرده بود ، داشت به نشانه اعتراض دل مامانيش رو از يه ور سوراخ ميکرد بياد بيرون تا انتقامشو از من و باباييش بگيره که با پادرميانی باباييش و به کمک کيسه آبگرم از اعتصاب بيرون اومد و رضايت داد دست و پاشو باز کنه و بياد به سمت مناطق خوش آب و هوای دل مامانی.