عسل مامان

دیدی این باباییت آخرش کار خودشو کرد. و به حرف مامانی گوش نداد.

روز چهارشنبه  کارهاشو  ول کرده و یه کاره پاشده اومده ور دل دخمل وروجکش.

وقتی بهش میگم : خوب حالا این چند روزه رو هم تحمل میکردی .

میگه : آخه دلم برای لگدهای نی نی تنگ شده بود.

فسقلی من ، ببین باهاش چیکار کردی که 6 ساعت راه رو پاشده اومده تا خودت رو هم که نمیبینه فقط لگدهاتو نوش جان کنه و از ته دل برات بخنده.

شیطون بلای من هم که خوب بلده حال باباشو جا بیاره. هی بابایی بهت تلنگر زد و تو جواب دادی.یکی میزد تو هم یه لگد.دو تا میزد تو هم دو تا میزدی. هر جایی که میزد تو هم درست زیر دستش میزدی.

خلاصه دلشو آب کردی. من هم بودم 6 ساعت که سهله بیشترش رو هم میومدم.

خدا به داد من برسه از دست این پدر و دختر. ما هم که برگ چغندریم. اون هم از نوع لبویی!!!!!!!!!

بابایی برات یه صندلی غذای خیلی خوشگل خریده که یه جغجغه بامزه روی سینی غذاشه. با کلی امکانات و مسائل ایمنی.

از چهارشنبه هم همش داشتیم با اون ور میرفتیم و باهاش بازی میکردیم.دیدیم خیلی خالیه بابایی رفته یکی از عروسکات که یه خرس توپولی با کلاه و جلیقه نارنجیه آورده گذاشته توش. مامان بزرگ هم که اومد دید بهش برخورد و گفت صندلی دخمل نازمو چرا دادید به این خرس گنده . وخرسه رو انداخت بیرون....

 

 

این چند روزه در یک اقدام انقلابی و خودجوش، مامانم همراه با دایی و خاله نی نی و حسین خوبم خونه رو تمیز کردند. طفلکی ها خیلی خیلی خسته شدند ولی خوب من لااقل خیالم راحت شد. فقط نصف آشپزخونه مونده که اون هم مامان گفته که بعد از ظهرها که از سرکار برگشتی میام و برات تمیزش میکنم. این هم از مزایای مادر شدنه دیگه . بی خودی که نیست میگن بهشت زیر پای مادران است.

من هم مثل نخودی همش لابلای دست و پای بقیه وول میخوردم. و دستمال به دست الکی یه چیزی رو تمیز میکردم. البته از حق نگذریم ازشون حسابی پذیرایی کردم و ویتامینهاشون رو تامین کردم. با این حال که هیچ کاری نکردم خیلی خسته شدم.

حسین هم امروز برگشت تا به بقیه کارهاش برسه. و من دوباره خل شدم رفت تا چهارشنبه.......

 

پ.ن : از دوستان خوبم معذرت میخوام که فعلا" حس و حال کامنت گذاشتن ندارم ولی به خدا همه پست هاتون رو میام و میخونم.

برام دعا کنید یه ذره آدم بشم!