سلام دختر نازم ،سلام عروسک قشنگم

 

وقتی دخترم صدات میکنم ، نمیدونی چه حس خوبی بهم دست میده.

 میدونی مامانی تو رو  چه شکلی میبینه؟

میدونم که حتما" حتما" سفید هستی. پس توی رویاهام یه دخمل سفید و توپولی با موهای لخت و بلوند  رو تصور میکنم.

رنگ چشمات رو نمیدونم احتمالا" قهوه ای روشن میشه. البته مادربزرگ مامانی و مامان بزرگ بابایی هر دو تا شون چشمای آبی داشتند ولی هیچ کدوم از بچه ها و همچنین نوه هاشون چشماشون آبی نشده.  

 

                                              

خدا رو چه دیدی یه وقت این رنگ ممکنه به تو به ارث برسه و اون وقت وای چقدر خوردنی میشی مثل یه عروسک .    

چشمام رو میبندم و موهای قشنگتو ناز میکنم. تو هم همش خودتو برام لوس میکنی ...                                

 

 

چند روز پیش با بابایی رفتیم خرید. سر راه یه عروسک دخمل ناز دیدیم همون طوری که تو رو تصور میکردم. به بابایی گفتم : وای... این عروسکه چقدر خوشگله.

 یه دفعه تو یه لگد محکم به مامانی زدی و بهم فهموندی که پیش دختر ناز و خوشگلم نباید از این حرفها بزنم.

آره مامان جون خودت از همه عروسکها ملوس تری . تو عشق مامانی. من تو رو با هیچکس مقایسه نمیکنم  موش موشکم.

 

 

عسل مامان

بابایی رو دوباره برای ماموریت به تهران فرستادند. اونهم دو هفته.

حالا تو موندی و یه مامان عاشق...

تو باید مواظب مامانی باشی و با دلبری هات نذاری دل مامانی تنگ بشه.

چند شبه که راحت نمیخوابم . توی خواب همش میترسم غلت بخورم و بهت فشار بیارم.

عزیز دلم وقتی مامانی خوابه، تا دیدی میخوام لهت کنم زودی فرار کن و برو یه جای دیگه. اگه هم فرصت فرار نداشتی محکم یه لگد بزن و بیدارم کن.

با اینکه به پهلو میخوابم ولی باز هم نگرانم یه وقت به جاییت فشار نیارم.

نمیدونم مامانهای دیگه هم همین مشکل رو دارند یا نه؟