این چند روزی که گذشت، حال درست و حسابی نداشتم. سینوسهام چرک کرده و به شدت دچار سردرد شدم.

دکتر برام قرص آموکسی سیلین نوشته. روز اول نخوردم ولی بعدش دارم با ترس و لرز میخورم. امیدوارم برای نی نی تاثیر بدی نداشته باشه.

 

 

فسقلی مامان 

 حسابی قوی و سرحال هستی . وقتی هم که دلت میخواد بازی کنی ، هیچ کس حریفت نمیشه.

در طول روز که سرپا هستم فقط وول میخوری . ولی به محض اینکه دراز میکشم. انواع و اقسام لگده که نثار مامانی میکنی.

چند شب پیش یه لگد محکم بهم زدی که صدای آخم بلند شد.

بابایی گفت : چقدر نازنازی هستی نی نی که جون نداره محکم بزنه.

 گفتم : الان بهت نشون میدم. و دست بابایی رو گرفتم و گذاشتم جایی که داشتی میزدی. چنان لگد محکمی زدی که دست بابایی به بالا پرتاب شد و بابایی گفت:آخ…

بعد بلند و از ته دل خندید.

نیم ساعت همین طوری بدون وقفه میزدی و بابایی هم برات غش و ضعف میرفت و بلند بلند بهت میخندید. (یکی نیست به این باباییت بگه: بابا این مامانی بیچاره آدمه نه کیسه بوکس! ).  

برای هر کی که تعریف میکنم با تعجب میگه اینجور لگد زدن برای این سن زوده. ولی وروجک من وقتی میزنی پوست دلم تکون میخوره .

 

                    

عشق مامان ، شیطون بلا

هیچ میدونی که گوشه سمت چپ دلم ، نزدیکترین جا به قلب مامانی،اطراق  کردی. نمیدونم ولی شاید صدای قلبم بهت آرامش میده.  البته همه جا میری و چرخ میزنی ولی نهایتا" برمیگردی تو لونه خودت و لگد پرونی میکنی.

اولین آثار پارگی هم همونجا نقش بسته. و مامانی بالاخره رضایت داد تا از کرم مخصوص استفاده کنه تا بیشتر از این زخم و زیلی نشه.

وقتی به جای پات روی دلم نگاه میکنم دلم برات پر میکشه. دلم میخواد میتونستم پاهای سفید و توپولیتو بگیرم و بوسشون کنم. آخ که چه حالی میده.....

بابایی هم خیلی دلش برات تنگ شده.دیروز یواشکی رفته بود و عکس های سونوگرافی رو نگاه میکرد. هرچند اون عکسها اینقدر کوچولو هستند که بجز یکیش توی بقیه اصلا" معلوم نیستی ولی همین که میدونه اون خطوط درهم و نامفهوم تویی کلی باهات عشق میکنه.

عسلک من

با دل بابایی و مامانی چیکار کردی که نیومده دارند از عشقت تلف میشن..........