سلام جیگر مامان                                                                                        

 تو مگه خواب نداری؟

دخمل هم اینقدر شیطون

 توی کتابها خونده بودم که نی نیها 90درصد از شبانه روز رو میخوابند و فقط 10 درصدشو بیدارند ولی تو واقعا" برعکسی.

همش داری وول میخوری قربونت برم

آخه داری چیکار میکنی اون تو؟

همه جای دل مامانی رو که رفتی و دیدی. دیگه دنبال چی هستی  نازمن.

 شبها راحت تو بغل مامانی میخوابی. صبح تا چشامو باز میکنم اول لمست میکنم و بعد هم بهت صبح بخیر میگم و صدات میکنم.

تو هم فوری بیدار میشی و یه لگد میزنی و این  طوری میگی که من هم بیدار شدم. و دهن منو آب میندازی. اگه بیایی میگیرم درسته میخورمت .....

 

 

                                                                   

 

 

امروز با حسین که داشتم صحبت میکردم ، یاد یه موضوعی افتادیم و دو تایی حسابی  خندیدیم.

دو سال پیش بود که باهم برای یه ماموریت کاری و راه اندازی سایتهای موبایل استان لرستان ، به اونجا رفته بودیم. اونهم تو سرمای زمستون.

خلاصه چند روزی اونجا بودیم. و هر روز به یه شهر و یا منطقه میرفتیم. اکثر سایتها هم بالای کوه بود. اونهم چه کوههایی!!!!!!

بعضی ساعتها اینقدر توی ارتفاعات برف میومد که جاده منتهی به سایت بسته میشد و مجبور بودیم به محض اینکه یه کم هوا بهتر میشه تند و تند کارامون رو انجام بدیم.

یکی از این سایتهای بد مسیر توی یه روستا به اسم چغلوندی بود. که سایت بالای یه کوه قرار گرفته بود. یکی از همکارای خرم آبادی و دو تا از اهالی روستا هم به عنوان راهنما و بلد راه همراهمون بودند.

خلاصه با تجهیزات کامل و زنجیر چرخ و ماشن کمک دار  تا یه جایی بالا رفتیم. ولی بعدش اینقدر برف بود که دیگه جاده مشخص نبود. اون دو تا روستایی پیاده با چکمه های بلند جلوی ماشین میرفتند و با وارسی برفها جاده رو مشخص میکردند. بعد از مدتی حدود 600-500 متر مونده به سایت ماشین دیگه بالا نرفت و ما مجبور شدیم بقیه راه رو پیاده تشریف ببریم. اینقدر باد شدید بود که اصلا" نمیتونستیم قدم از قدم برداریم.

خلاصه روستایی ها جعبه ابزار و لپ تاپ ما رو جلو جلو بردند و من و حسین هم که دستامونو تو هم قلاب کرده بودیم به هر زحمتی بود خودمون رو بالا کشیدیم. و بالاخره سایت رو راه اندازی کردیم و اون روستا و چند تا روستای اطرافش صاحب موبایل شدند.

ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود که اهالی روستا برای قدردانی ما رو برای ناهار دعوت کردند خونشون. هر چی ما اصرار کردیم که مزاحم نمیشیم قبول نکردند.

و همونجا سر راه 5 تا مرغ رو سر بریدند ( برای 4 نفر: من و حسین و راننده و همکار خرم آبادی)

و ما منتظر موندیم تا ناهار آماده بشه.

مرغها رو روی آتیش کباب کردند و سفره انداخته شد. چند تا دیس بزرگ برنج و مرغهایی که کباب کرده بودند و بقیه مخلفات.با یه کوه نون وسط سفره.

البته دو تا از مردهای  صاحب خونه هم با ما غذا خوردند. و خانمهاشون رو ما اصلا" ندیدیم.

چشمتون روز بد نبینه مرغها که محلی بودند ، حسابی سفت بود و ما هر یه تیکه کوچولو که میخوردیم یکربع طول میکشید تا جویده بشه. و بعدش با هر زحمتی بود قورتش میدادیم. ولی انگار خوردن این مرغها برای خودشون خیلی راحت بود و بهش عادت داشتند. چون تندو تند به همراه همکار خرم آبادی و همین طور راننده میخوردند و به به و چه چه میکردند.

اما انگار من و حسین خیلی سوسول بودیم و اصلا" بلد نبودیم بخوریم.

من که ترجیح دادم برنج خالی و یه تیکه از سینه مرغ رو که کمی نرم تر بود بخورم. ولی حسین بیچاره  یه رون بزرگ و سفت براش گذاشته بودند و همش هم تعارف میکردند که مهندس چرا  نمیخوری؟؟؟؟؟؟

خلاصه سفره رو جمع کردند و چایی آوردند. من دیدم صدای حسین درنمیاد و چایی هم نخورد .

روستایی ها هم همش ازش سوال میپرسیدند و حسین فقط با چشمای گرد شده نگاشون

میکنه  و من مجبور شدم خودم سوالاتشون رو جواب بدم.

بعد اینکه اونها خودشون مشغول صحبت شدند من فرصت کردم یه نگاهی به حسین بندازم که دیدم اینطوری شده:

بهش گفتم چی شده که با ایما و اشاره بهم فهموند که یه تیکه مرغ تو دهنشه و هر چی جویده تاثیر نداشته و جلوی اونها هم نتونسته درش بیاره.

من رو میگید داشتم از خنده میمردم. حسین هم حسابی عصبانی که با اون وضعیت من دارم بهش میخندم ولی واقعا" نمیتونستم با اون قیافه اش خودمو کنترل کنم و اون هم فقط اوم...... اوم..... میکرد.

دیگه با هر زحمتی بود به بهونه برداشتن لپ تاپ از توی ماشین از خونه بیرون رفتیم و این طوری اون بنده خدا هم نجات پیدا کرد.