سلام موش موشکم

این چند روزه حسابی به مامان بزرگ زحمت دادیم.

همه عمه ها و عموهات هم جمع بودند.

چقدر کیف میده آدم تو دلش نی نی داشته باشه.یه نی نی ناز مثل تو...

همه یه جور دیگه هوای آدمو دارند.

شب عاشورا یه جا نزدیک خونه مامان بزرگ مراسم بود.همه دسته جمعی رفتیم. توی راه عمه ها و زن عمو سمیه، همش به نوبت دست مامانی رو میگرفتند .

اونجا هم با این که شلوغ بود یه جای خوب برای مامانی پیدا کردند . کلی هم خوراکی آورده بودند که یه وقت من و تو ضعف نکنیم.

خلاصه هی ما رو لوس میکردند. مثل یه نگین انگشتر ما رو احاطه کرده بودند و هوامونو داشتند.

با خودم گفتم: این فسقلی چه عزت و احترامی داره.

                                

                            

عزیز مامان !

اونجا موقع زیارت عاشورا تو همش به دل مامانی میکوبیدی و ابراز وجود میکردی.

توی راه برگشت هم از کنار یه دسته عزاداری میگذشتیم که طبل میزدند. حسابی ترسیدی و خودتو گوله کردی.

این چند روزه تا دلت بخواد غذاهای نذری خوردیم. از آش و شله زرد گرفته تا قیمه و قورمه سبزی و عدس پلو و......فکر کنم حسابی چاق و چله شدی.

قراربود روز شنبه برگردیم اما جاده ها خیلی شلوغ بود. ما هم موندیم. ویکشنبه ظهر به طرف همدان حرکت کردیم.

عسل من! مرسی که توی راه مامانی رو اذیت نکردی و نی نی خوبی بودی.

بعد از این چند روز تعطیلی ، خیلی تنبل شدیم. دلم نمیخواست به اداره بیاییم .

ولی مامان جون مرخصی هامو برای وقتی که تو بدنیا بیای  لازم دارم.