سلام نازدونه قشنگم ، سلام عروسک مامان

 

اینطور که تو کتابها نوشته ، تو الان بین 16 تا 25 سانتیمتر قد و حدود 300 گرم وزن داری. مامانی هم تا حالا که هفته بیسته ، 3 کیلو وزنش زیاد شده. فکرمیکنم یه ذره کم باشه. من هر چقدر بتونم غذاهای خوشمزه میخورم تا تو جون بگیری.

 

عسل مامان ، فردا قراره برای این چند روز تعطیلی ( تاسوعا-عاشورا تا 22 بهمن )

بریم تهران پیش خونواده بابایی.

این اولین مسافرت تو است عزیزم. توی این پنج ماه من هیچ جانرفتم تا فسقلی مامان یه وقت اذیت نشه. بابایی هم به خاطر ما دو بار بیشتر، تهران نرفته و حسابی دلش برای مامانیش تنگ شده.

 

 آخه همه خونواده اش اونجا هستند و بابای مهربونت چهار سال پیش به خاطر اینکه مامانی پیش خونواده اش باشه و بهش سخت نگذره از همه علایق و دلبستگیهاش گذشت و به شهر مامانی اومد تا مامانیت احساس غربت نکنه.

حتی بابایی به خاطر درست نشدن انتقالیش، علیرغم سابقه ای که تو کارش داشت حاضر شد  کارش  رو رها کنه و فقط به مامانی فکر کنه.

قبلا" برات گفته بودم که بابایی و مامانی عاشق هم بودند و از اون موقع تا حالا ، هر روز این عشق بیشتر هم شده.

ما برای به هم رسیدن خیلی سختی کشیدیم و از نامزدی تا ازدواجمون حدود سه سال از هم دور بودیم.

اما آخرش خدای مهربونمون ، برامون تقدیری رو رغم زد که همه سختی های این دوران از یادمون رفت....

 

باباییت در آزمون استخدامی شرکت مامان پذیرفته شد و با این که این شرکت بخشهای گسترده ای داشت ، بابایی رو دقیقا" همون جایی که من بودم و برای همون کار به قسمت ما فرستادند. و این طوری ما همکار شدیم و همه جدایی ها به يه وصل شیرین مبدل گشت.

بابایی تو یه مرد بزرگه.یه انسان شریف و یه بابای مهربون و بی نظیر. بهترین بابای دنیا !

که خدا برامون حفظش کنه و سایه اش همیشه رو سر من و نی نی نازم باشه.

من در مقابل خوبی های بابایی هیچی نمیتونم بگم که هر چی بگم کمه و هیچ چیز نمیتونه جبران خوبیهاش باشه. امیدوارم تو هم مثل مامانی قدرش رو بدونی و همیشه  دل مهربونش رو از خودت راضی نگه داری. 

 

           

 

 

           

 

                              حسین مهربونم !    

                   مثل همیشه و این بار با کوچولوی

                             نازنازیمون میگم:

                     " خیلی دوستت داریم "