سلام

ما از مسافرت برگشتیم.از دوستای خوبم که نگران حالمون بودن ممنونم.ای بد نبود.یعنی تنها حُسن این مسافرت همون زیارتش بود.وگرنه اون تجدید روحیه و تمدد اعصابی که بهش احتیاج داشتم نه تنها برام بوجود نیومد بلکه الان با یه اعصاب خیلی داغون و تنی خسته تر در خدمتتون هستم.

چهارشنبه عصر رسیدیم تهران.پنج شنبه صبح هم با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم.تا مشهد همه چی خوب بود.فقط صبا هیچی نخورد.

نزدیک مشهد بود که دیدم حسین هم حالش خیلی بده.دقیقا" مثل صبا شده بود.هر دو تهوع شدید و اسهال و استفراغ.

هتل که رسیدیم و اتاق رو تحویلمون دادن دیدیم فقط یه اتاق 2 تخته است .اعتراض کردم که ما 5 نفریم.تازه برادر شوهرم هم هست و نامحرمه.ما چطوری همه توی یه اتاق 2 تخته بخوابیم .ولی گفتند مدیر هتل رفته استراحت کنه و عصر بیایید تا ببینیم چکار میتونیم بکنیم.عصر با مدیر صحبت کردم و اون گفت که کاری نمیتونه برام انجام بده.(هتل مال خود شرکت بود ) .حال حسین و صبا لحظه به لحظه بدتر میشد و من اصلا" مشکل جا و محل استراحتمون یادم رفت.

تمام این سه روز و سه شبی که مشهد بودیم من توی حموم داشتم لباس میشستم. صبا فقط آب میخورد با شیر خودم و بعضی وقتا چند تا قاشق ماست. چند دقیقه بعدش هم همه رو روی خودش و من بالا میاورد.باورتون نمیشه بگم من سه بار شلوار جین شستم.دوبار شلوار پارچه ای-دوبار مانتو-سه بار مقنعه-دوبار چادرو ملافه و .... اینا تازه لباسای خودم بود.لباسای خودش رو هم روزی سه چهار دست کثیف میکرد و میشستم.خلاصه به اندازه کل عمرم با دست لباس شستم.روز اول یه مانتو و شلوار خودم رو دادم لاندری هتل برای خشکشویی و اطو.اما صبح تحویل میگرفتن و عصر لباسو میدادن.دیدم اینجوری اصلا" نمیشه.سرعت کثیف شدن لباسا ده برابر سرعت کار هتل بود.شانسی که آورده بودم این بود که یه فنکوئل توی اتاق بود که خیلی زود لباسا روی اون خشک میشد وگرنه که دیگه هیچی...

مشهد، دو بار صبا رو بردم دکتر.ولی گفتند که کاری نمیتونن بکنند و باید با صبر و حوصله بهش کم کم غذا و او-آر- اس و دوغ شور بدم تا وزنش خیلی پائین نیاد.دکتر گفت که اگه عجله دارید میتونن بهش سرم بزن ولی خطرناکه و ممکنه کارش به آی سی یو هم کشیده بشه.و باید فقط صبر داشته باشید.

دو بار رفتم زیارت .کلی دعا کردم.کارم شده بود آه و اشک.هرچقدر به امام رضا التماس میکردم که خودش یه کاری بکنه.بی تاثیر بود.راستش دلم خیلی شکست.به امام رضا گفتم یعنی این عروسک مریض من کمتر از اون آهوی بی پناهه که براش هیچ کاری نمیکنی.تصمیم گرفتم دیگه نرم حرم....

روز سوم و آخر، از گستاخی خودم شرمنده شدم.دو ساعت به برگشتنمون مونده بود.حسین بی حال روی تخت افتاده بود.صبا رو برداشتم و رفتم حرم.توی راه به صبا گفتم: مامانی خودت از امام رضا بخواه که خوب بشی.باشه؟ موش موشکم هم گفت: باشه.

همش اطراف رو نگاه میکرد ببینه امام رضا بالاخره کیه و کجاست.روبروی ضریح که قرار گرفتیم گفتم عزیزم به امام رضا بگو. با تعجب به ضریح نگاه کرد و گفت: بو؟ (کو؟)

چطوری میتونستم براش توضیح بدم.به ضریح اشاره کردم و گفتم :مامان جون اونجا خونه امام رضاست.

به مردم نگاه کرد.دستشو گذاشت روی سینه اش و مثل بقیه سلام کرد.بعد دوتا دستاشو برد بالا و با اون صدای جیغ جیغیش داد زد: من مدیض، بابا مدیض.

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.زدم زیر گریه.اونایی هم که اطرافمون بودن اشک توی چشماشون جمع شده بود....

یه ساعت بعد هم مشهد رو ترک کردیم.خدا رو شکر از اون موقع تا حالا دیگه بالا نیاورده.وضعیت بیرون- روی اش هم خیلی خیلی بهتره.غذا هم داره کمابیش میخوره.خلاصه که امام رضا به حرفش گوش کرد و هم خودشو شفا داد و هم باباش رو....

ببینید چقدر لاغر شده:

پ.ن1: حُسن دوم این مسافرت کم کردن 2 کیلو اضافه وزنم بود.از بس که من هی غصه خوردم هی لباس شستم.هی لباس شستم هی غصه خوردم.الان دیگه من اضافه وزن ندارم.فقط اگه دو کیلو دیگه کم کنم بهتره. 

پ.ن2: توی قطار برگشت به صبا میگم مامان جون سوار چی شدی؟ میگه اسب.
میگم این که اسب نیست قطاره.میگه : نه اسب. پیتیکو پیتیکو. (صدای قطار و اینور و اون ور شدن واگنها رو میگفت.)

پ.ن3: این چند باری که دکتر رفتیم بیشتر بچه ها این مریضی رو گرفته بودن.بهار دختر عموی صبا و مامان و باباش هم گرفتن.بعضیها میگن شبه وبا و میکروبیه.بعضی دیگه میگن یه نوع آنفولانزا و ویروسیه.ما که آخرش نفهمیدیم چیه.مراقب کوچولوهاتون باشید و اگه تا حالا واکسن آنفولانزا نزدن براشون بزنید.تعجب میکنم با اینکه این مریضی اینقدر شایع و اپیدمی شده چرا اصلا" صداشو درنمیارن و هیچ مقام مسئولی توی وزارت بهداشت جوابگو نیست.