بالاخره طلسم مسافرت نرفتن ما شکست.هفته قبل برای سهمیه هتلی که اداره توی مشهد داره ثبت نام کردیم.هم من و هم حسین . خوشبختانه اسم من دراومد و آخر هفته دیگه اگه خدا بخواد ما عازم مشهد هستیم.روز تولد امام رضا حسابی دلم شکست و ازش خواستم بهم یه هدیه خوب بده.که خدا رو شکر این سفر قسمتمون شد.

 

مامان حسین و الهه و امیر هم با ما میان.اینطوری برای حرم رفتن هم دیگه سختم نیست.و اونا کمکم میکن.دیگه لازم نیست تو این سرما هربار از هتل بیرون میریم صبا رو هم با خودمون ببریم.

 

آخی نازی! دخمل من اولین بارشه داره میره مشهد.بهش میگم صبا میخواد کجا بره ؟اینقدر خوشگل میگه مشهد آدم دلش میخواد گازش بگیره. موقع گفتنش صد تا تشدید روی ش میذاره..

 
 
 
 
 

 صبا خیلی زود کلمات رو یاد میگیره و تکرار میکنه .فقط کافیه یه چیزی رو یکبار بهش بگم.دیشب میگه: آده مشهد ؟ ( خاله مشهد میاد؟) بهش گفتم نه.خاله میخواد بره بسکتبال.آخه صفورا هم تو همون تاریخ داره میره کردستان برای مسابقه....بعد از چند ساعت بهش گفتم خاله کجا میخواد بره. میگه: بَشتِکمال (bashtekmal )

فسقلی نسبت به کلمه "خوب" حساس شده.هربار بهش میگم دختر خوب منی.... یا یه جمله ای که توش خوب داره ، سریع میگه: بشه بد (بچه بد).بعد من هم سریع میگم: نه نه عزیزم تو دختر خوبی هستی و ...

 

دیروز باز همین اتفاق تکرار شد.با این تفاوت که حالا نه نه بعدش رو هم خودش میگه.

 

موش موشک تازگیها دست مامانم رو میگیره میبره کنار تلفن و میگه: مامان آژو حرف....مامان هم براش شماره من رو میگیره و گوشی رو میده دستش.وقتی گوشی رو برمیدارم از صدای نفسش میفهمم جوجوی خوشگلمه...سریع کارش رو میگه و گوشی رو میذاره: مامان آژو بیا ممه.

 

امروز صبح صبا سرلاکش رو خورد و رفت مشغول بازی شد.ما داشتیم صبحونه میخوردیم.هر روز براش لقمه های کوچولوی نون و پنیر و کره میگیرم و میدم دستش.اون هم اول کره و پنیرشو میخوره و بعد نونشو.بعضی وقتا هم که سیر باشه نمیخوره و یه کم با محتویات داخل نون بازی میکنه بعد به زور لقمه رو میذاره توی دهن من یا حسین....امروز هرچی لقمه میدادم بهش سریع میگرفت و میبرد.اولش خوشحال شدم که امروز چقدر خوب داره میخوره.بعد تعداد لقمه ها که بیشتر شد شک کردم.دنبالش رفتم دیدم داره لقمه ها رو میندازه توی یه لیوان .بعد با یه شیشه شور کوچولو که نمیدونم از کجا آورده بود هم میزنه.با عصبانیت بهش گفتم: صباااااااا! داری چیکار میکنی؟ درحالی که با جدیت مشغول کارش بود میگه: آش.......




برای کار روکش دندونم رفتم دندون پزشکی....دکتر ،رادیوگرافی دندونم رو که دید گفت: عصب کشیش ناقص انجام شده.و باید دوباره انجام بدی.و منو معرفی کرد به یه دکتر متخصص ریشه...دکتره دومی از اون دکتر چاقالوهای بد اخلاقه.البته کارش بر خلاف اخلاقش عالیه .دوسال پیش رفتم پیشش.قطر هر انگشتش این هواست.فکرشو بکنید انگشتهاشو که میبره تو دهن آدم کل فضای دهنم پر میشه.بعد هی آدمو دعوا میکنه که بیشتر باز کن.اینطوری من نمیتونم کار کنم.یادمه دفعه قبل بعد از کارش گوشه های دهنم قشنگ جِر خورده بود.

 

با حسین رفتیم تا ازش وقت بگیریم.وای یه 20- 30 کیلویی اضافه کرده بود. فکر کنم قطر انگشتاش دو برابر شده. حالا من چیکار کنم خدا!!!!!!!

پ.ن: گفته بودم من خیلی کدبانو و هنرمندم....نگفته بودم؟ خب اشکال نداره الان میگم.

همکارم رفته بود کاموا خریده بود تا برای دخترش شال و کلاه ببافه.وقتی نشونم داد من هم به شدت هوس کردم برای جوجوم شال و کلاه ببافم.یادم میاد آخرین هنر بافتنیم رو شونصد سال قبل (کلاس دوم یا سوم راهنمایی توی درس حرفه و فن) به نمایش گذاشته بودم.البته با کمک مامان و مامان بزرگم!!!

 

خلاصه من هم رفتم و کاموا خریدم و دیروز آوردم اداره.به همکارم گفتم تو یه ذره بباف تا من هم یادم بیاد. یه دوسه رج برام بافت و داد دستم. امروز وقتی شال تکمیل شده رو آوردم اداره کلی تشبیقم کرد.البته ریشه هاش هنوز مونده.


اینقدر مزه میده آدم برای نی نیش یه چیزی ببافه.دلم میخواد براش ژاکت هم ببافم.ولی بلد نیستم.کسی میتونه کمکم کنه؟