دیروز داشتم پست فاطمه جون (آشیانه سبزما ) رو میخوندم.یه دفعه رفتم توی حال و هوای چند سال پیش...

یاد دوران نامزدی خودمون افتادم.یاد سختی ها و شیرینی های اون روزا.

کمتر نامزدهایی رو دیدم که اینقدر برای کنار هم بودن مشکل داشته باشن.

من واحدهام تموم شده بود و فقط پروژه داشتم که نامزد کردیم.ولی حسین کلی از درساش مونده بود.بابا برای اینکه حسین زودتر درسش تموم بشه و فکر درس و مشقش باشه گفته بود که ارتباطمون فقط تلفنی باشه و اون هم محدود.جون خودمون هم گوش میکردیم.

هردوتامون توی یه شهر دیگه بودیم و توی خوابگاه. خب مسلّمه که توی خوابگاه نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم.توی شهر کوچیک محل تحصیل ما هم غیر از پارک و تنها سینمای شهر جای دیگه ای نبود.بنابراین برای اینکه دو دقیقه کنار هم بشینیم باید یکی از این دوجا میرفتیم.یه بار رفتیم سینما و نشستیم به تعریف .بعد از چند دقیقه دیدیم اگه فلنگ رو نبندیم کتکه رو خوردیم...

می موند پارک و یا به صورت خیلی محدود توی دانشگاه.اون موقع جو دانشگاه خیلی بسته بود و تا دوتا پسر و دختر کنار هم حرف میزدن شونصدتا چشم نگاشون میکردن.ما هم که وقتی هم رو میدیدم دیگه نمیفهمیدیم دورو برمون چی میگذره.محو جمال هم میشدیم و کار به جاهای باریک میکشید.

پروژه من طراحی و ساخت بود و خیلی کار میبرد.از 8 صبح تا غروب توی دانشگاه بودم.اما به خاطر اینکه بیشتر باهم باشیم شبها که میرفتم خوابگاه برای فردامون هم ناهار درست میکردم و هم شام.خودم غذای سلف رو خیلی کم میخوردم.به حسین هم گفته بودم تو هم نخور من خودم درست میکنم.موقع ناهار با سرویس برمیگشتیم توی شهر( دانشگاه بیرون شهر بود.خوابگاه حسین دورتر از دانشگاه و خوابگاه ما داخل شهر بود.)

حسین سر کوچه خوابگاه منتظر میموند.من بدو میرفتم ناهارمون رو گرم میکردم و توی ظرفهای محدودی که داشتیم میریختم ودوتا قاشق برمیداشتم و میرفتیم پارک نزدیک خوابگاه و با هم میخوردیم. (از همون موقع کدبانو بودم مادر! )

هر دوتا دانشجو بودیم و پول مول هم نداشتیم و نمیشد غذای بیرون رو بخوریم.

شبها هم همین طور.منتها یه پارک میرفتیم ته ته شهر.پائیز خیلی سخت نبود.ولی ما کله هامون بدجور بوی قرمه سبزی میداد.توی زمستون سرد.توی برف و سرما هرچی لباس داشتیم میپوشیدیم و میرفتیم توی پارک شام میخوردیم.وای الان که فکرشو میکنم میبینم مغز خر خورده بودیم انگار.هیچکس زمستون توی پارک نبود.اونهم تقریبا" بیرون شهر.از خوابگاه تا اونجا هم که خیلی راه بود ،دست در دست هم پیاده میرفتیم .اگه یکی یه بلایی سرمون میاورد هرچی داد و بیداد میکردیم صدامون به هیچکس نمیرسد.اما کنار هم جرات پیدا کرده بودیم.اصلا" سردمون نمیشد.

اگه بگم توی چی غذا میبردیم خنده تون میگرفت.مثلا" یه بار فسنجون درست کرده بودم.برنجش رو توی ظرف درددار پلاستیکی که داشتم ریخته بودم و خورشت رو توی شیشه مربا!

یه بار هم که ماکارونی درست کرده بودم و خیلی سرد بود.اگه میخواستیم با قاشق بخوریم قندیل میبستیم.ماکارونی ها رو توی نون ساندویچ ریختم.

یادمه روز اول ماه رمضون بود.برای افطار کباب تابه ای با سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم.هوا ابری بود.حسین گفت امشبو بیخیال شیم.گفتم نه بابا.هوا خوبه.بریم....

ایندفعه رفتیم یه پارک نزدیک خوابگاه که محل رفت و آمد مردم هم بود.داشتیم افطارمون رو میخوردیم که چشمتون روز بد نبینه رگبار وحشتناکی گرفت.مردم با سرعت میدویدند که یه سرپناه پیدا کنند.بعضیها از شدت بارون کیسه فریزر سرشون کشیده بودن و میدویدن.خب ما چیکار کردیم؟

اگه فکر کردید ما هم همین کارو کردیم سخت در اشتباهید.مثل دوتا خُللللللللللل زیر بارون چسبیده به هم ، به خوردنمون ادامه دادیم.البته دیگه کباب و سیب زمینی نبود.چون اینقدر توی ظرفمون بارون اومده بود که شده بود خورشت قیمه!!!

 

عشق اینو داشتیم که با اتوبوس برگردیم خونه هامون.چون هم کنار هم بودیم.هم سردمون نمیشد!

با هم میومدیم تهران.اما حسین به جای اینکه بره خونشون.با من تا همدان میومد.5-6 ساعت تا همدان بود.طفلکی برای اینکه بابا چیزی بهمون نگه بعضی وقتا تا دم درمنو میرسوند و خودش دوباره برمیگشت تهران!

البته بعد از مدتی بابا که دید ما خیلی دیوونه ایم دیگه چیزی نگفت.

اما حیف که فقط چهار-پنج ماه بعد از نامزدی با هم دانشگاه بودیم.بعدش من دفاعیه ام رو دادم و برگشتم.و مهربونم رو تنها گذاشتم.فکرشو بکنید این همه وابستگی.حالا اینهمه از هم دور شدیم....

اون موقع موبایل خیلی همگانی نشده بود.بعضی وقتا اون از مخابرات زنگ میزد .اما بیشتر من بهش زنگ میزدم.تلفن خوابگاه هم که همیشه خدا مشغول بود.از ساعت 7 تا ساعت 10 شب میتونستیم زنگ بزنیم . اینقدر شماره میگرفتم و بوق اشغال میشنیدم که دیگه اشکم درمیومد. خیلی وقتا شام نخورده کنار تلفن ساعت از ده میگذشت و من نتونسته بودم با حسینم حرف بزنم.و با چشمای اشکی خوابم میبرد.

خیلی سخت بود خیلی.....الان میفهمم فاطمه چی میگه.میدونم دوری دوتا مرغ عشق چقدر سخته.از خدا میخوام این دوریها زودتر تبدیل به یه وصل شیرین بشه.همون طور که برای ما شد...