عصر پنج شنبه به کلّه ام زد که جمعه با مامان اینا و بچه ها بریم گنجنامه.آخه توی این فصل اونجا خیلی قشنگ میشه و جون میده برای عکس گرفتن. هوای خنک رو به یخ و برگهای زرد و نارنجی و قرمز و ارغوانی....


بر خلاف تصورم پیشنهادم به شدت مورد استقبال قرار گرفت. مامان هم گفت فردا بابا میخواد با گروهشون برن کوههای اطراف ساوه .( بابایی برا خودش کوهنورد قهاریه) و اونا هم تنها هستند.

از اونجایی که بابایی به شدت از کله پاچه و این چیزا بدش میاد و مامان و شوشو به شدت اهل این چیزا ، قرار شد دور از چشم بابا، مامان با همدستی داماد عزیز تر از جانش بساط کله پاچه رو راه بندازن و ظهر جمعه ای دلی از عزا دربیارن.

چند ماه پیش ما یه گوسفند کشته بودیم و کله و پاچه اش رو به اصرار حسین و مامانم دادیم برامون پاک کردن و توی فریز گذاشته بودیم.اما هر وقت میگفت برام بپز.من کلی بهونه میاوردم و طفره میرفتم.خلاصه شب پنج شنبه محموله رو به مامان رسوندیم که صبح زود بار بذاره.

من خودم قبل از ازدواجم اصلا از این چیزا نمیخوردم.و تا اسمش میومد کلی ادا اصول از خودم درمیاوردم.حسین طفلکی هم به شدت دوست داشت.اوایل ازدواجموم یه بار رفته بود بیرون و خورده بود.اومد و با آب و تاب برام تعریف کرد.

وای اینقدر دعواش کردم که بیچاره مونده بود چه گناه کبیره ای مرتکب شده.میگفتم تو نگفتی یه وقت کسی تو رو توی کله پزی ببینه آبروی من میره!

 

آخه برا چی رفتی؟ دور از جون بهش گفتم فقط معتادا میرن کله پاچه میخورن!

 

وای الان مریض میشی.ظرفاشون کثیفه و ....

 

حسین هم هاج و واج از این زن هیچی ندیده، هی میگفت به خدا تمیز بود.ظرفاش چینی بود! من هم اصلا" از اون تو معلوم نبودم که کسی بخواد ببینه و از این حرفا........

 

خلاصه دفعه اول و اخرش بود که رفت کله پزی.البته اولش که نه چون دوران مجردی از این کارا باز هم کرده بود.

 

اما از اونجا که میگن رفیق ناباب آدمو به هرکاری وادار میکنه.کم کم اینقدر رو مخم کار کرد که ویتامین ب داره و مقویه و.... من رو هم خام کرد و من هم خوردم!

 

البته نه به اون شدت.کلی ادا و اصول درمیارم که این کجاشه و این چیه و اینجاش کثیفه. و فقط زبان و جیگر و اینا رو میخورم.

 

لنگ و پاچه رو هم که اصلا" نگو.گوسفنده پاشو جای کثیف گذاشته.

 

این جوری شد که من هم از راه به در شدم ننه.

پنج شنبه برای شام کلی الویه درست کرده بودم که روی دستم باد کرده بود.ریختم توی نون ساندویچ و گذاشتم برای جمعه. از اونجایی هم که حس کدبانوگریم اینروزا به شدت گل کرده ( هر صد سال یکبار از این اتفاقا میوفته.خیلی به من امیدوار نباشید!!!) کیک موز و گردو هم درست کرده بودم مااااااااااه.

اون رو هم گذاشتم توی ظرف و برای جمعه کنار گذاشتم.

 

به مامان هم گفتم هیچی نیاریا.چون اگه قرار باشه اون میزبان باشه کل یخچال که سهله مغازه های توی محل رو هم میخره و با خودش میاره.

 

حالا ما چند ساعت میخواستیم بریم بیرون؟

 

از ساعت نه و نیم صبح تا یازده- یازده و نیم.بعدش هم رفتیم خونه و ناهار خوردیم***

 

جاتون خالی خیلی کیف داد.با اینکه به شدت باد میومد ولی اگه پناه سنگی چیزی می ایستادی و از باد در امان بودی هوای خیلی خوبی بود.


توی همون فرصت کوتاه ، ساندویچها و کیک و چای رو زدیم به معده.عکس هم گرفتیم.اما موش موشک از بس شیطونی کرد اصلا" نذاشت ازش عکس بگیرم.توی همه عکسا داره فرار میکنه و تصویرش کشیده شده.فقط دوتا عکس سالم داره که اون هم داره با مورچه هایی که پیدا کرده بازی میکنه و سرش گرمه.

 پ.ن: دیروز عصر حالم خیلی بد شده بود.سردرد و سرگیجه بدجور.همراه با حالت تهوع و درد گردن و ستون فقرات.طفلکی حسین کلی بهم آب قند داد تا یه کم بهتر شدم.بعدش تا خود صبح خوابیدم.مهربونم همه کارا رو انجام داده بود.پختن شام و ناهار و شستن ظرفا و ....

درسته توی پست قبل ازش کلی گله و شکایت نوشتم.ولی اون فقط برای وقتیه که ببینه من میتونم کارا رو انجام بدم.در غیر اینصورت خودش مثل یه کَدآقا !!! ( کَد+ آقا ...یه چیزی تو مایه های کدبانو با جنسیت مذکر) همه کارا رو سر و سامون میده.مرسی گلم.

 

 
***: فکر کنم من یه زمانی رژیم داشتم.شما یادتونه؟

بعدا" نوشت: به خدا من همه دوستام رو دوست دارم و دلم میخواد به همه لینکهای کنار صفحه سر بزنم.ولی تعداد خیلی زیاده.همیشه اولویتم با لینکهاییه که پینگ کردن و مشخصه که آپ کردن.پس اگه دوست دارید تند تند بهتون سر بزنم لطفا" وقتی آپ میکنید بعدش یه پینگ کوچولو هم بکنید.ممنون