آخ که چقدر خسته ام و دلم یه مسافرت میخواد.ولی نمیدونم چرا اصلا" جور نمیشه.این کلاسای حسین هم حسابی آخر هفته هامون رو بهم ریخته و هیچ جا نمیتونیم بریم.اگه چهار شنبه و پنج شنبه کلاس نداشت الان من مرخصی بودم و یه جایی برای خودمون داشتیم خوش میگذروندیم.ولی ...

 

دیروز از صبح که پا شدیم به حسین التیماتوم دادم که امروز استراحت و خسته ام و دو دقیقه بذار بخوابم و این حرفا نداریم و باید کمک کنی خونه رو تمیز کنیم و ماشین رو هم بشوری که اینقدر کثیف شده میشه روش یادگاری نوشت.

 

اولش یه کم غرغر کرد ولی بعد تسلیم شد.و کارها رو کاملا" عادلانه تقسیم کردیم:

 

شستن ظرفای صبحانه و تمیز کردن گازی که خودش کثیف کرده بود و اشک من رو درآورده بود با اون.

 

علاوه بر همه کارهای صبا ، مرتب کردن خونه و جارو و گردگیری و شستن دستشویی و درست کردن ناهار و تمیز کردن بقیه آشپرخونه با من.خدایا عدالتت رو شکر

 

بعد از یکربع کار حسین تموم شد و رفت نشست جلوی تلویزیون و من تا عصر مشغول بودم.

 

علاوه بر ناهار دیروز ناهار امروزمون رو هم درست کردم.

 

بعد از ظهر هم برای خودش گرفت خوابید و صبا موند رو دست یه مامان خسته.

 

ساعت 4 بهش گفتم برو ماشین رو بشور.گفت بذار بخوابم بعد میرم.گفتم غروب سرد میشه و شستن ماشین سخته الان برو.قبول نکرد و رفت خوابید.ساعت پنج و نیم بلند شد و گفت الان دیگه پارکینگ سرده و من نمیرم ماشین بشورم.میخوام برم دوش بگیرم .اما نگاه غضبناک من رو که دید فرار رو بر قرار ترجیح داد و زود رفت.

 
 

خلاصه که دیروز حسابی خونه رو برق انداختیم.صبا هم مثل این جوجه ها که دنبال ماماناشون میرن ، هرجا میرفتم پشت سرم میومد.

 

 

عصر هوس کردم یه کم خط بنویسم.دقیقا" از مهر و آبان 84 دست به قلم نبردم.اما تا بساطم رو پهن کردم.فسقلی اومد و قلمها رو از دستم میگرفت و میکشید و خلاصه نذاشت که نذاشت.


خیلی دلم گرفت و اشک توی چشمام جمع شد.دلم برای صدای جیر جیر قلم روی کاغذ تنگ شده.این صدا برای خیلی ها چندش آوره اما برای من صدای زندگیه!

 

 بعد از شام داییم اینا زنگ زدن و گفتند که دارن میان خونه ما.یه وقت صبا نخوابه ها .داریم میایم بخوریمش.به مامان اینا هم زنگ زدم که بیان. چقدر مزه داد که کل خونه از قبل تمیز شده بود.به این میگن مهمان وقت شناس.

 

دایی حسین برای موش موشک یه پیشی پشمالوی خوشگل خریده بود.

 

دایی و زندایی خودم هم یه شلوار لی .تا کادو رو دادن دستش.با ذوق گفت به به – به به. گفتن نه صبا جون به به نیست برات جی جی خریدیم. ولی صبا اصلا" گوشش بدهکار نبود و تند تند میگفت به به.بعد که بازش کرد شلوار رو گرفت و برد جلوی زن داییم و تکونش داد و گفت ای شیه؟ ای شیه؟

 

(یعنی این دیگه چیه؟ پس به به کو؟ )

 

دیروز کلبه اش رو بعد از چند ماه برپا کردیم و حسابی ذوق کرد. شب دست همه رو یکی یکی میگرفت و میبرد توی اتاقش و مجبورشون میکرد برن توی لونه اش .خودش هم میرفت .بچم احساس خونه دار شدن کرده بود.ماشالا دائیم قدش بلنده و هیکلی هم هست و جا نمیشد.به زور مجبورش کرد که بره.بعد میدید بزرگه و جا نمیشه میترسید و جیغ و ویغی راه انداخته بود که نگو.


 

دائیم اینا یه پسر 14 ساله دارن.از بس شیطون و شر بود دیگه قید بچه دوم رو زدن.از وقتی صبا اومده و خودشو تو دل همه جا کرده ، هوس یه دختر به سرشون زده.البته بیشتر جنبه شوخی داره.خلاصه که آدرس خانم خونه رو دادم به زن داییم برای سونو گرافی و تعیین جنسیت.

 

پ.ن: به نظرتون من معتاد شدم آیا؟

 

تازگیها به شدت هوس قهوه میکنم.احساس میکنم اگه الان نخورم میمیرم.جدی میگم اینقدر احساسم شدیده که اصلا" نمیتونم صبر کنم.حالا اگه یه جایی باشم که امکانش نباشه دست و پام بی حس میشه.به جاش شیر کاکائو و یا شکلات قهوه و کاکائو هم حالم رو تا حدی بهتر میکنه.به نظرتون دیگه از دست رفته هستم نه؟