پنج شنبه بابایی بعد از کلاسهای دانشگاه رفت تهران .و من و صبا هم به خاطر سرماخوردگی موش موشک نرفتیم. من هم که روز تعطیلیم بود صبا رو برای قد و وزن بردم درمونگاه نزدیک خونه.آخه 15 ماهگی که بردمش گفت وزنش کمه و باید ماه دیگه هم بیاریش تا ببینم وزن اضافه کرده یانه. ( موقع تولد سه کیلو بود.و باید یکسالگی 9 کیلو میشد اما نشد و تازه 15 ماهگی 9 کیلو شده بود)

خوشبختانه 350 گرم اضافه کرده بود و برای یکماه خیلی خوب بود.

رمز موفقیتم رو هم براتون میگم: صبا به هیچ عنوان شیرگاو نمیخورد.خوب من هم تا ساعت 3 اداره هستم و مگه چقدر میتونم براش شیر بذارم.بهش کلک زدم و به شیر خودم شیرگاو اضافه کردم و خورد بعد هر روز مقدار شیر گاو رو اضافه کردم تا اینکه شیر گاو خالص شد وصبا به طعمش عادت کرد.حالا هم شیر خودم رو میخوره هم شیر گاو.

وای نمیدونید ماشالا چقدر شیطون شده.توی درمانگاه اشکم رو درآورد.میخواستم مثلا" یه چیزی از تو کیفم دربیارم میذاشتمش زمین.هنوز زیپ کیف رو باز نکرده مثل فشفشه میدوید و میرفت سمت در.با من هم بای بای میکرد و میگفت : ددر.

میرفتم میاوردمش ولی دوباره تا زمین میذاشتمش فرار میکرد و بلند بلند هم به من میخندید.و از این بازی کلی کیف میکرد.

بعدش رفتیم خونه مامان.فاصله خونه ما تا خونه مامان همش چند تا کوچه است.به همین دلیل توی بغل خودم نشوندمش و رانندگی کردم ( دعوام نکنید).توی همین فاصله کم ، کاری کرد که دور از جون شما به غلط کردن بیفتم.

از بس فرمان رو از دست من کشید.من میپیچیدم به چپ اون میکشید به راست.هی دنده رو جابجا میکرد وسط راه هم سوئیچ رو درآورد ( پراید برخلاف ماشینای دیگه موقعی که روشنه سوئیچش بیرون میاد).هی هم خودشو خم میکرد تا ضبط رو روشن کنه و هی داد میزد نانای نانای.

کریرش کوچیک شده براش و باید یه صندلی ماشین بزرگتر براش بخرم.یه مارک خوب درعین حال ارزون میخوام.کسی سراغ داره.لطفا" با قیمت بگید.

چند روز پیش میخواستم برم مسواک بزنم که جیغ صبا هم بلند شد و میخواست که اون رو هم ببرم توی دستشویی تا آب بازی کنه.من هم که عجله داشتم گوش نکردم و کار خودم رو کردم.صبا هم تا اونجایی که جا داشت دهنشو باز کرده بود و جیغ میزد که یهو دیدم توی دهنش اون ته یه چیز سفیدی داره چشمک میزنه.مسواک زدن یادم رفت و سریع اومدم دهنشو نگاه کردم.بله یکی از دندون تختهای صبا اونهم ته ته کامل دراومده بود بدون اینکه ما بفهمیم.دیگه کلی بوسش کردم و قربون صدقه اش رفتم که الهی مبارکت باشه خوشگلم.اون هم متعجب که این مامانه که اصلا" منو تحویل نمیگرفت یهو چش شد!

الان اصلا" موقع این دندونه نیست.صبا فقط دوتا دندون پائین داره و چهار تا بالا.جای نیشها هم یه کم ورم کرده.تازه بعداز ظهرش هم دیدم قرینه همون دندونه اون ور هم نصفه دراومده.قربونش برم اصلا" هم بیتابی نکرده.من میدیدم موقع شیر خوردن هی منو گاز میگیره نمیدونستم چه خبره.

 

دوتا مادربزرگا با فاصله یک ماه چشماشون رو عمل کردن.اون روز هردوتاشون مهمون مامانم بودن.یکی یه دونه تسبیح دستشون گرفته بودن وتند تند صلوات میفرستادن.

هنوز حسین نرفته دلم حسابی تنگ شده بود و حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم.وقتی بیحوصله میشم به طرز فجیعی قیافه ام نشون میده و هرکی ببینه میفهمه قضیه چیه.آخه ما همیشه پیش هم هستیم واصلا" طاقت دوری نداریم.حتی اگه دعوامون شده باشه!

مامان گفت: با بچه ها برید بیرون یکم دلتون وا شه.گفتم نه اصلا" حسش نیست.

مادربزرگم زود تسبیحش رو داد دستم و گفت: یه دور صلوات بفرست حالت جا میاد.گرفتم و صلوات فرستادم که البته بی تاثیر هم نبود.

بعد برام گفت که روزا توی خونه که تنها هستم همین صلواتا منو از تنهایی نجات میده.میگفت هر روز به نیت همه امامها-مادراشون-زنهاشون-امامزاده هایی که میشناسه.بعد فامیلا و خلاصه هرکی که میشناخت یه دور تسبیح صلوات میفرسته.و به من هم داشت یاد میداد همین کار رو بکنم.از دنیای ساده و پاکش خنده ام گرفته بود.گفتم عزیز جون من هر روز دعا میکنم بجای 24 ساعت روزا بشه 26 شایدم 27 ساعت شاید یه ذره من به کارام برسم.هر روز اداره و بعدش کار خونه و بچه و شبا هم که خدا رو شکر تازگیها صبا نمیذاره بخوابم و تا صبح به جای پستونک خانم ایفای نقش میکنم.کی وقت این کارا رو دارم که مثلا" برای فلان عالم فلان محل بشینم صلوات بفرستم. خلاصه که این مادربزرگا هم براخودشون دنیایی دارن.....

 

حسین شنبه میخواست برگرده که من منصرفش کردم و گفتم توکه مرخصی زیاد داری یه چند روزی پیش مامانت باش .اون بنده خدا هم دل داره.( به من میگن عروس فداکار! ) و اون هم از خدا خواسته قبول کرد و موند.

گفته بودم قراره برم تغییر قیافه بدم.میخواستم دور از چشم حسین موهامو کوتاه کوتاه کنم و رنگ و های لایت رو هم عوض کنم .نمیدونم چرا همه مردا از موهای بلند اینقدر خوششون میاد حتی اگه همیشه جمع باشه.

اما بالاخره  اینکارو کردم . البته فقط نصف پروژه ام انجام شد و حسین برگرده ، احتمالا" منو بشناسه.

 

این دوری چند روزه باعث شد به یاد قدیما روزی چند بار و اونم به مدت طولانی و مدل عشقولانه باهم تلفنی صحبت کنیم و به هم اس ام اس بزنیم.البته این آقای تنبل اصلا" دنبال اس ام اس خوکشل نیست.من خودم رو میکشتم و متنهای عشقولانه تایپ میکردم ومیفرستادم . اونم مینوشت :" دیگه.." یا " باشه..."

خدائیش حسودیتون نمیشه شوهر من اینقدر رمانتیکه و کلمات قصار بلده!!!!

 

امروز عصر برمیگرده و من هم مثل این خانم های کدبانو میخوام براش یه غذای جدید درست کنم: مرغ توپی!

دستورشو از ماهنامه هنرآشپزی گرفتم.خدا کنه خوب بشه و منو پیش اجدادم رو سفید کنه.

این هم یه عکس از موش موشک زورگو و شیطون من که این چند روزه، دایی رو نه تنها از اتاقش بیرون کرده بلکه هم کامپیوترش رو از دستش درآورده و هم همه کتابها و جزوه هاشو با خودکار نقاشی یا به قول خودش آببی کرده :

 

پ.ن2: امروز خیلی خوشحالم....