موش موشک من بدجوری به پستونک معتاد بود. البته فقط موقع خواب.ولی همینش هم خیلی اذیتم میکرد.چون از 4-5 ماهگی به یه پستونک آبی دل بسته بود.هر پستونکی خریدیم قبول نکرد و فقط مال خودش رو میخواست.حتی از همون مارک و همون سایز براش گرفتم ولی بعد از یکی دو مک زدن فهمید این همون قبلیه نیست و پرتش کرد .فکر کنم یه 7-8 تایی خریدیم ولی هیچ کدوم رو نخواست.

وقتی که خوابش میگرفت یه قلپ شیر میخورد یه ذره پستونک .دوباره یه قلپ شیر یه ذره پستونک.چشماش رو هم مثل این معتادا خمار میکرد حرص آدم رو درمیاورد.تا اینکه….

چند روز پیش صبح دیرمون شده بود.نصف وسایل صبا رو جمع کردم و روی میز ناهار خوری گذاشتم و دویدم تا خودم آماده بشم و جمع کردن ساک صبا رو به حسین واگذار کردم اون هم تند تند وسایلی که من جمع کرده بودم رو توی ساک گذاشت و پله ها رو دوتا یکی پائین رفت تا ماشین رو از پارکینگ دربیاره.من هم صبا به بغل دویدم.

خلاصه صبا رو به مامان دادم و تا اداره گاز دادیم……..

ساعت 11 بود که صفورا زنگ زد.گفت پس این پستونک صبا کجاست.خوابش میاد و پستونکش هم توی ساکش نیست. تازه فهمیدم که ای دل غافل توی تختش و کنار بالشش جا مونده.حالا خر بیار و باقالی بار کن.صدای گریه صبا هم از توی تلفن شنیده میشد که ممه میخواست.

به صفورا گفتم سرش رو یه جوری گرم کن من ساعت یک و نیم میام.

وقتی رفتم هنوز بیدار بود.بهش شیر دادم.صفورا گفت: مامانی پیشیه اومده پستونک صبا رو برده برای نینیش. صبا هم با چشمای اشک آلود تائید کرد.گفتم : وای حالا چیکار کنیم صبا؟بیا الان بخوابیم بابا اومد باهم میریم دنبال پیشیه.

صبا هم زود اومد توی بغلم و بدون هیچ حرفی خوابید.همش منتظر حسین بود.یکی دوبار با صدای در ، از خواب پرید و گفت : بابا؟؟؟

گفتم نه مامانی نیومده بخواب.دوباره خوابید.موقعی که داشتیم میرفتیم خونه همش توی کوچه دنبال پیشی میگشت.یکی دوتا دیدیم ولی اونا پستونک صبا رو برنداشته بودن.
خلاصه به همین راحتی پذیرفت که پستونکه پیش نی نی پیشیه است.


روزای اول موقع خواب یکم بیتابی میکرد.من هم پستونکهای دیگه رو میاوردم و میگفتم اینا هست میخوری؟
اون هم یکی یکی امتحان میکرد وقتی میدید هیچ کدوم راضیش نمیکنه میخوابید.

الان 6روزه که عسل من توی ترکه!

باورم نمیشد به این راحتی بتونم از پستونک بگیرمش….

 

بابایی از دانشگاه برگشته بود.روزه بود و حسابی خسته.رفت تا بخوابه.اما وروجک هی میرفت توی اتاق خواب و از سرو کول حسین بالا میرفت.من میاوردمش توی آشپزخونه پیش خودم ولی توی چشم به هم زدنی دوباره از اتاق خواب سر درمیاورد.حسین که حسابی عصبانی شده بود دستشو گرفت و آوردش بیرون و در اتاق خواب رو قفل کرد.

صبا اومد دم در آشپزخونه و گفت :مامان؟

من: جانم.

صبا : بَشه بد ( بچه بد )

من: کی ؟

صبا با دست زد به سینه اش و گفت : من من!

من: نه عزیزم تو بچه خوبی هستی.کی گفته تو بدی ناز مامان.

صبا: نه نه بشه بد.

فهمیدید کی بهش گفته بچه بد دیگه! از اون روز تا شیطونی میکنه زود میاد خودش میزنه به سینه اش و میگه: بَشه بد.مَن مَن.

( البته بماند که بابایی به خاطر این حرفش به  جوجه کوشولو  کلی دعوا شد.)


 

دیروز از اداره که برگشتم صبا حسابی دلش برام تنگ شده بود.بغلش کردم و تا میتونستم ب وس ب وسیش کردم و گازش گرفتم.بلوزش رو بالا زدم و دلش رو ب وس کردم و روی دلش با دهنم صدا درآوردم.اون هم از خنده ریسه میرفت و کلی خوش خوشانش شده بود. دیگه اینقدر خندیدیم هردو بیحال روی مبل افتادیم.دستم توی دستش بود.یه دفعه دیدم داره دستم رو ناز میکنه و میگه: مامان... اوشدِل...( خوشگل )... عزیز

خوب معلومه دیگه دوباره ب و س و گاز و چلوندن از سرگرفته شد!

خونه مامان بودیم.صبا یه گوشه اتاق چهار زانو نشسته بود و داشت بازی میکرد. خاله گفت: نیگا کن مثل موش می مونه فقط یه دُم کم داره.

یه دفعه صبا به پشتش اشاره کرد و گفت: اینا آ.

زدیم زیر خنده و گفتم:مگه دُم داری مامانی؟

با سر گفت آره.

میگم کو دُمت؟

دوباره به پشتش اشاره کرد و گفت: اینا آ.

تازه خبر نداشتیم من و باباش هم دُم داشتیم چون دُمهای ما رو هم نشون داد کجاست!!


 

  دوربین دستم بود و چندتایی عکس از صبا گرفتم.شروع کرد جیغ جیغ کردن .بالا پایین میپرید و میگفت: عکس عکس. منظورش دوربین بود و میگفت بده من عکس بگیرم.به خیال خودم حواسش رو پرت کردم و دوربین رو روی میز ناهارخوری جوری که صبا دستش نرسه گذاشتم.داشتم مجله میخوندم که دیدم صبا رفت کنار میز و روی پاهاش بلند شد و چون روی میز رو نمیدید هی دست میکشید شاید دوربین رو بتونه برداره.دید نمیشه .یه ذره دور و برش رو نگاه کرد و رفت توی آشپزخونه و دمپایی های من رو که یه ذره پاشنه داره آورد و گذاشت زیر پاش !!!

دیشب داشتیم شام میخوردیم.صبا دوتا فنجون آب خورده بود و باز میگفت آب.البته میخواست بازی کنه.حسین که حوصله جیغ جیغ نداشت بهش آب داد.همین طور که دستش رو توی فنجون کرده بود و داشت آب بازی میکرد ،آب رو ریخت روی شلوارش.زود به من نگاه کرد و شلوارش رو توی دستش مچاله کرد و گفت: مامّا – مامّا.

یعنی بیا عوضش کن.من هم بهش گفتم: چرا به حرف مامان گوش نکردی .حالا همین جوری خیس بمون.من شلوارت رو عوض نمیکنم.

دوباره گفت: بِیاه.بِیاه.

گفتم : نه عوض نمیکنم.

رفت یه چرخی توی خونه زد و اومد شلوارش رو دوباره نشون داد و گفت: مامان! دیش دیش.!!!!!