برادر یکی از همکارامون  توی سن 34 سالگی به علت سرطان لنفاوی فوت کرد.بنده خدا یه دختر 3 ساله داشت.وقتی همکارم تعریف میکرد که این کوچولو چطوری عکس باباشو بغل کرده بوده و میبوسیده  و از بقیه میخواسته که ببرنش پیش باباش قلبم درد میگرفت.طفلکی فکر میکرده مراسم ترحیم ، روضه است و همش میگفته بسه دیگه چقدر روضه میگیرید. بریم بازی کنیم.

دیروز رفتیم همکارمون رو آوردیم اداره. جو خونه اشون خیلی ناراحت کننده و تاثر برانگیز بود. فشار روحی که بهم وارد شده بود باعث خستگی شدید جسمیم هم شد.

برای افطار، خونه مادر بزرگم دعوت داشتیم.مامان از ظهر رفت اونجا تا مقدمات افطار رو آماده کنه چون عزیز جون عملا" نمیتونه کار زیادی بکنه.

صفورا هم باید گچ پاش رو باز میکرد.طفلکی خاله یکماه بود که پاش تو گچ بود.دیگه با هم به اتفاق صبا رفتیم تا گچشو باز کنن.برای ساعت 5/3 وقت داشتیم ولی تا پنج و نیم  تو مطب دکتر بودیم.

وروجک من هم اینقدر شیطونی کرد که نگو.البته بیشتر من و صفورا رو میخندوند و توی اون جمعی که اکثرا" دست و پا شکسته بودن، خندیدن ما خیلی بی معنی و دور از ادب بود.

گفته بودم صبا عاشق کتاباشه.مخصوصا" کتاب پیشی من نازنازیه.یه جا توی کتاب پیشیه داره با پا توپ رو شوت میکنه و زده شیشه رو شکونده.صبا به این صفحه که میرسه ، پاشو به حالت شوت کردن توپ بلند میکنه و میگه دَ...................ق (تق)

پای صفورا رو هم با تعجب به من  نشون داده بود و من براش گفته بودم که خاله مثل این پیشیه با توپ زده شیشه رو شکونده و پاش اوف شده.

حالا دیروز توی مطب هرکی از راه میرسید و پاش تو گچ بود به من نشونش میداد و با صدای بلند طوری که همه میشنیدن میگفت ماما ماما  وشوت میکرد و بعدش میگفت دَ...........ق.

دیگه غیر از خودمون همه هم میخندیدن.

زن دایی کوچیکه برای یه کار اداری رفته بود تایلند.یه چند تا تیکه سوغاتی هم برامون آورده بود که دیشب آورد خونه عزیز و بهمون داد. سوغاتیهای صبا که یه پیراهن سفید صورتی و یه لباس خواب گوگولیه خیلی نازه.اما برای من و صفورا دامن لنگی آورده.حالا بماند که نه من و نه صفورا اصلا" اهل این قرتی بازیها نیستیم و دامن مامن اصلا نمیپوشیم.

حالا جنس دامنه رو داشته باشین.این کیسه های شیری رنگ برنج رو دیدین دقیقا" همون جنس و همون رنگ بعد یه تیکه چرم قهوه ای پائینش دوخته شده و جلوی دامنه از بالا تا نزدیک چرمه رو مهره و منجوق و یه چیزای دیگه که هی صدا میده دوختن.

وقتی برگشتیم خونه به حسین گفتم دیدی زن دایی  برامون سوغاتی آورده بود.حسین هم که فکر میکرد برای اون هم آورده شیرجه زد به طرف کیسه سوغاتی ها. لباسهای صبا رو گذاشت کنار و دامنه رو برداشت و گفت این چیه؟ گفتم دامنه.بازش کرد و با تعجب نگاش کرد و پیچید دور خودش و گفت اینکه از اونهاست که نانواها میبندن.

گفتم تازه برای صفورا هم سبزشو آورده.میخنده میگه خب دوتایی باهم یه نونوایی بزنید اینا رو تنتون کنید.

واقعا راست میگه به درد همون کار میخوره.خلاصه از فردا باید برم برای گرفتن مجوز نونوایی .عصرا هم بیکار نباشم یه خدمتی به این مردم بکنم این دامنا هم اصراف نشن.

موش موشک من برا خودش دیگه خانمی شده. نمیدونید چطوری عصرا به من کمک میکنه سفره افطار رو بچینم. میاد توی آشپزخونه منتظر می ایسته تا من یه چیزی بهش بدم ببره بذاره سر سفره. بعد که گذاشت دستاشو به هم میماله یعنی که این کار تموم شد و دوباره میاد منتظر میمونه.آدم دلش میخواد گازش بگیره.خوشحالم که مامان یه دختر مهربونم که از حالا داره کمکم میکنه.

خیلی دوست داره خودش لباس تنش کنه. مخصوصا" جوراب.

عقب عقب رفتن و دور خودش چرخیدن رو هم بلده .عاشق پیشیهاست.چند روز پیش برده بودیمش پارک.دوتا بچه گربه اونجا بودن که باهم بازی میکردن.اینقدر جیغ زد و خوشحالی کرد که نگو.بهشون میگفت : پیسی پیسی بیا. و خودشو نشون میداد و میگفت: من (یعنی بیایید پیش من)

( این داخل پرانتزها رو که مینویسم و حرفای صبا رو ترجمه میکنم یاد کتاب فارسی ابتدایی میوفتم همون که در مورد حسنک بود و مثلن ببعیه بع بع کرده بود و نوشته بود یعنی حسنک من گرسنمه کجایی و ....)

فعل نشستن رو نمیتونه درست بکار ببره.وقتی میخواد بشینه میگه: بیشین بیشین.اگه بخواد بگه کسی هم نشسته باز بهش اشاره میکنه و میگه بیشین بیشین.حتما" هم باید دوبار بگه.

دیروز هم توی مطب دکتر به صندلی اشاره میکرد و میگفت بیشین بیشین.یعنی من بشینم. بعد که خسته میشد کیف من و صفورا رو میگرفت میکشید میذاشت روی صندلی بعد میزد تو سر کیفها و بهشون میگفت بیشین بیشین و خودش میومد توی بغلم. این هم یکی از اون مواردی بود که خنده رو روی لبهای بیماران بخت برگشته  میاورد.

دیروز صبح رفته کیف لوازم آرایش مامانم رو برداشته و از توش موچین برداشته.مامانم میگفت من هم داشتم نگاش میکردم ببینم چیکار میکنه.میگفت نگاش کرد و بعد با مهارت برد سمت ابروهاش و مثلن ابروهاشو برداشت.

مامان کلی دعوام کرد که جلوی بچه از این کارا نکن.من که یادم نمیاد جلوی این وروجک بخوام ابروهامو تمیز کنم.همیشه رفتم یه اتاق دیگه.ولی چیکار کنم که این فسقلی اینقدر تیزه. از حالا نگران هفت هشت سال دیگه ام.

صبای مامان تو فقط یک سال و سه ماهته عزیزم!

پ.ن: یه مشکلی بود که هشت – نه سالی داشتم به خاطرش عذاب میکشیدم و ناراحت بودم.خدا رو شکر که برطرف شد.یعنی امیدوارم شده باشه!