سلام شیطون بلای 17 هفته  مامانی !

 

الهی من قربون اون ورجه وورجه هات برم. نمیدونی وقتی حرکتاتو احساس میکنم.چه حالی بهم دست میده.

تو مثل یه ماهی کوچولو همش داری تکون تکون میخوری. و مامانی هم دلش برات ضعف میره عسلکم.

اون روز که خانم دکتر میگفت همه اش داری از زیر دستش در میری باورم نمیشد که اینقدر سریع بتونی حرکت کنی . اما ناز نازکم، دیروز خودم دیدم که چطوری وول میخوری.

دیروز عصر بابایی اداره بود من هم رفتم خونه مامان جونی تا یه سری بهشون بزنم. مامان جون خونه نبود ولی خاله صفورا و دایی حسین خونه بودند. خاله صفورا یواشکی  دایی نگاه تو میکرد و از دور گازت میگرفت و میخندید. یه دفعه احساس کردم تو خیلی بالا اومدی و به پوستم نزدیک شدی. تو دقیقا" افقی شده بودی و پاهاتو سمت راستم برده بودی. دلم میخواست همش لمست کنم. ولی اونجا نمیشد. به خاطر همین سریع پاشدم اومد خونه خودمون تا حسابی بچلونمت.

اینقدر سریع موقعیتت رو عوض میکردی که متعجب مونده بودم. هر بار از یه جایی سر در می آوردی. خلاصه تا شب که بابایی بیاد حسابی با هم بازی کردیم. آخرش خسته شدی و آروم گرفتی. معلومه خیلی بلایی !

 

شب که به بابایی گفتم، همه اش میگفت به من رفته.

اما همه میدونند که مامانیت شیطون تر بوده و هست. نشون به اون نشون که وقتی 6 ساله بوده و به خاطر شیطنتهاش رو بالا پشت بام زندونی شده بوده. از اون بالا رو دیوار همسایه  پریده بوده و بعد روی دیوار حیاط خودمون و بعدش روی نرده های تراس و بعدشم که توی اتاق رویت میشه چشم همه از تعجب باز میمونه!

مامانی با این که دختر بود ولی همه همبازیهاش رو که  پسر بودند رهبری میکرده و ....

حالا خودت میگی به کی رفتی؟

 

راستی موش موشکم ، فردا قراره با بابایی و خاله صفورا و دایی بریم نمایشگاه اسباب بازی.

وای که چقدر خوش میگذره. کاش تو بودی و همه جا رو به هم میریختی!

فکر کنم اینقدر چیزای خوشگل برات بخریم که مجبور بشیم از بی پولی پیاده برگردیم!

تو پول داری بهمون قرض بدی عشق مامان؟ بعدا" با هم حساب میکنیم......