سلام سلام

نمیدونم شما هم مثل من انتظار اومدن این ماه رو میکشیدید یانه؟

همش میرفتم و میومدم میگفتم: ماه رمضان داره میاد من هیچ کاری نکردم.هرکی هم میپرسید مثلا" چه کاری؟ خودم هم نمیدونستم.

دلم برای نوای خوش اذان سحر تنگ شده بود. دلم برای سفره های افطار ، برای دعای ربّنای قبل اذان، برای زولوبیا و بامیه و آش رشته های افطاری تنگ شده بود.

امسال تصمیم گرفتم روزه بگیرم.پارسال به خاطر اینکه صبا فقط شیر خودم رو میخورد نتونستم بگیرم و حسرتش به دلم مونده.

اما امسال اگه خدا بخواد میخوام تا اونجایی که بتونم روزه هام رو بگیرم.همه مخالفن و میگن نمیتونی.ولی من دلم میخواد......

پسرعموی صبا هم 5 شنبه روز اول ماه رمضون به دنیا اومد.طفلکی نی نی هنوز اسم نداره و قراره اسمشو بذاریم مش رمضون.

دیگه جمع سه نفره صبا و بهار و مش رمضون تکمیل شد.دارم فکر میکنم سال دیگه این سه تا چه آتیشی بسوزونند!

و اما از جوجه کوشولوی نازم بگم که این روزا حسابی خوردنی شده. موهای نرم و کرک هلوییش بلند و نامرتب شده بود و مثل این پیشی کثیفها شده بود. اینقدر هم موهاش نرم و نازک و لخته که با یه نسیم همش بهم میریخت .

چهارشنبه هفته قبل مامانم زنگ زده اداره میگه: آرزو صبا رو ببرم آرایشگاه موهاشو کوتاه کنم؟

گفتم: باشه ببر ولی خیلی کوتاه نشه ها.

خندید و گفت: کوتاه کردیم تموم شد.

گفتم کی؟ کجا؟

گفت: آرایشگاه مردونه پایین خونمون. داشتم میبردمش آرایشگاه زنونه دیدم این آرایشگاهه تازه باز کرده و هنوز مشتری نداره.آشنا هم هست بهتره . بهش گفتم موهای دختر منو کوتاه میکنی اون هم گفت اگه گریه نمیکنه مشکلی نیست.مامان هم قیچی و شونه همراهش بوده ولی آقاهه گفته برو ماشین اصلاح داییش رو بیار با اون بزنم.صبا هم پیششون  مونده تا مامانم بره ماشین اصلاح بیاره.مامان میگفت تا برگردم کلی باهاشون دوست شده بود و داشتن با هم میخندیدن.

بدون هیچ اذیتی هم گذاشته بود موهاشو کوتاه کنند.فقط نذاشته بود براش پیش بند ببندن.چون خیلی بدش میاد و موقع غذا خوردن هم نمیذاره براش پیش بند ببندیم.

اینقدر جیگر شده آدم دلش میخواد گازش بگیره پشت گردنش رو هم مدل پسرونه صاف کرده. وقتی تاپ میپوشه گردن خوشمل و سفیدش بیشتر معلوم میشه. فقط بیشتر شکل پسرا شده تا دختر.

جالبه داییم اینا هم همونجا میرن آرایشگاه. روز بعدش میره اونجا. آقاهه بهشون میگه صبا چطوره؟ چقدر ماشاا... خونگرمه.

داییم هم حسابی تعجب میکنه این دیگه صبا رو از کجا میشناسه؟بعدا" که صبا رو دید کلی گاز گازیش کرد و گفت چشمم روشن رفتی آرایشگاه مردونه؟

پیشرفتش توی حرف زدن عالیه و همه چی میگه.هر چی هم بلد نباشه اینقدر میپرسه:" ای سی یه"  تا یاد بگیره.

بعضی از کلماتی هم که نصفه میگفت الان دیگه کامل میگه.مثل ماست که قبلا" میگفت " ما"  ولی الان قشنگ میگه ماست.و تاکید خاصی هم روی س داره.

برای بعضی از لغات هم دچار سردرگمی میشه.مثلا" چند روز پیش به سینی اشاره کرد و گفت: "ای سیه"

گفتم سینی.سریع شروع کرد به سینه زدن.

بعضی از دوستان پیشنهاد داده بودن بهش یاد بدم به ممه بگه به به. ولی این فسقلی وروجک تر از این حرفاست.اولش اصلا" قبول نمیکرد.من میگفتم به به.اون جیغ میزد و میگفت نه نه نه.ممه.

من هم از خیرش گذشتم.چند روز بعد در حال شیر خوردن میگه مامان ای سی یه. من هم که اصلا حواسم نبود گفتم: ممه. گفت نه نه نه .به به.

خلاصه هر وقت خودش بخواد میگه به به و نخواد هم هرکاری کنم نمیگه.

به شدت به روابط من و حسین حساسه. چند روز پیش حسین پشت کامپیوتر نشسته بود.صبا هم توی هال داشت بازی میکرد.رفتم کنار حسین و یادم نیست  چی ازش پرسیدم. حسین هم دستشو انداخت دور کمرم و گفت: نه عزیزم.

صبا سریع اومد توی اتاق و دستشو انداخت دور پاهام و گفت : عزیــــــــز!!!!!!!!!!!

گوش شیطون کر، از فردای روزی که از تهران برگشتیم حسابی غذا خور شده و هرچی بهش میدم با میل میخوره.عاشق آش رشته است و این ماه رمضون حسابی بهش خوش خواهد گذشت.

انگور رو هم خیلی دوست داره.که البته این دیگه ژنش از باباش بهش به ارث رسیده . ولی خیلی بد تلفظ میکنه ( دو حرف اولش رو میگه + ی ) و موقعی که میگه همه خنده اشون میگیره. هرکاری هم در جهت اصلاح این کلمه کردم نتیجه ای که گرفتم بدتر از قبل بوده.

پ.ن1: حسین مهربونم، مرسی که اینهمه هوامو داری و کمکم میکنی. پریشب که از خستگی و ضعف خوابم برد و پاشدم دیدم همه ظرفها رو شستی ، سحری هم درست کردی، از خوشحالی اشک توی چشمام جمع شد. مرسی عزیزم.تو بهترین دوست و یه همراه واقعی هستی که هیچ وقت توی هیچ شرایطی تنهام نذاشتی.مهربونم ‌!  تو بهترین همسر دنیایی !

خدا رو شکر که فعلا صبا سواد نداره.و الا اینجا هم دیگه باهات راحت نبودم.