سلام

ما برگشتیم.البته چهارشنبه هفته قبل برگشتیم ولی اصلا" نشد آپ کنم.

این مسافرت بدترین سفری بود که تا حالا داشتم.

چهارشنبه قبلش یعنی نیمه شعبان به طرف تهران حرکت کردیم.تصمیم داشتیم صبح زود آفتاب نزده بریم که به دلایلی نشد.گرمای ظهر به تهران رسیدیم.صبا خیلی توی ماشین اذیت شد.هوا به شدت گرم بود و نی نی خوشگلم همش تشنه میشد و آب میخورد.

خلاصه برای ناهار رسیدیم و بعد از خوردن ناهار کمی استراحت کردیم.عصر که پاشدیم.توی اتاق  با سمیه (جاریم)  نشسته بودیم و صبا و بهار هم کنار ما بودن. صبا از در بیرون رفت.الهه هم کنارش بود.در کمتر از چشم به هم زدنی از اولین پله توی راهرو بالا رفت و یهو با پشت سر به زمین خورد. دیگه طفلکی رنگش مثل گچ سفید شد و کلی گریه کرد.بعدش دیگه حالش خوب شد.

دم غروب برای دیدن چراغونی های نیمه شعبان بیرون رفتیم.صبا کلی ذوق کرد و بازی کرد و حالش خوب بود. وقتی برگشتیم بهش شام دادم.بعدش هم شیرشو خورد و خوابش گرفت.به محض اینکه خوابوندمش و سرش رو روی زمین گذاشتم احساس کردم حالش داره بد میشه که یهو بالا آورد. همه گفتن چیزی نیست شاید گرما زده شده. عسلم تا حالا بالا نیاورده بود و کلی ترسید و گریه کرد. حالش که بهتر شد آب خواست.باز هم تا آب رو خورد بالا آورد. تا آخر شب همه میگفتن چیزی نیست نگران نباش ولی دیگه دلم طاقت نیاورد.به حسین گفتم میترسم سرش چیزی شده باشه.اون هم دست وپاشو گم کرد و حالش از من بدتر شد.خلاصه عموی صبا بنده خدا آخر شب آماده شد و ما رو به نزدیکترین درمانگاهی که بود رسوند چون حسین اصلا" نمیتونست رانندگی کنه.

از بدشانسی سه روز تعطیلی باعث شده بود همه جا به حالت نیمه تعطیل در بیاد. درمانگاه پزشک نداشت چند جای دیگه هم رفتیم اما یا دکتر نبود و یا دکترش عمومی بود که کاری از دستش برنمیومد و بدتر ما رو نگرانتر کردن و گفتند صد درصد ضربه به مغزش خورده.

حالا توی اون وضعیت بحرانی همه خیابونا شلوغ و ترافیک وحشتناک و بعضی از خیابونا رو بسته بودن و به بهونه جشن مردم توی خیابونا ریخته بودن و میرقصیدن.

تا اینکه توی یه بیمارستان متخصص مغز و اعصاب دیدش و گفت باید سی تی اسکن بشه.اما چون کوچولو است باید بخوابه تا زیر  دستگاه وحشت نکنه. صبا کوچولوی من هم اینقدر بالا آورده بود که دیگه رمق نداشت بیدار بمونه و خوابش برد. اما من کلی به مسئول اتاق سی تی اسکن التماس کردم تا گذاشت من هم باهاش برم توی اتاق و کنار دستگاه مواظبش باشم تا اگه بیدار شد نترسه.

تا نزدیک صبح توی بیمارستان بودیم و دکترش نهایتا" گفت مورد خاصی نیست برید خونه  ولی باید تحت مراقبت باشه.هیچ دارویی هم برای استفراغش نداد چون نباید علایم رو از بین میبردن. اون شب سخت ترین شبی بود که به ما گذشت. عروسک کوچولوم گشنه بود و شیر میخواست ولی از گلوش پائین نرفته بالا میاورد. الان هم که اینا رو مینویسم اشک توی چشمام جمع شده و از یادآوری اون لحظات بغض گلومو میگیره.

فرداش اسهال هم به مشکلش اضافه شد.اما من رو خوشحال کرد که صدمه ای به سرش وارد نشده و خیالم راحت شد.که همون گرما زدگیه کم کم دیگه بالا هم نیاورد ولی مشکل بیرون روی اش تا 5-6 روزی ادامه داشت. و نی نی کوچولوی قشنگم رو حسابی ضعیف و لاغر کرد.

از اون طرف وضعیت کلاسها حسابی حالم رو گرفت.گفته بودم که قراره استادش خارجی باشه. اما نه تنها استادش خارجی نبود بلکه یکی از همکارای تهرانی بود که توی این زمینه سابقه اش از خود من هم کمتر بود و دو سال قبل که تازه توی زمینه کاری من شروع بکار کرده بود ، زنگ میزد سوالاشو از من میپرسید. هفته اول 4 روز کلاس داشتم.از صبح تا راس ساعت چهار.

بی انصاف یه ذره زودتر هم تعطیل نمیکرد.هر روز یکساعت و نیم توی راه رفت معطل میشدم و یکساعت و نیم برگشت.دیگه حداقلش پنج و نیم -شش خونه بودم . کلاسهای هفته دوم هم به خاطر اینکه استادش تخصصش سیستمهای نوکیا و اریکسون بود و دستگاههای ما همه زیمنس بودن به درد ما نمیخورد و من تصمیم به برگشتن گرفتم. حسین هم به خاطر صبا مرخصی گرفت و پیش ما موند.

صبا روز اول اصلا" بهونه نگرفته بود. ولی روز به روز بدتر میشد و همش مامان مامان میکرده و منو میخواسته. اونا هم برای اینکه سرش رو گرم کنند همش میبردنش بیرون و حسابی ددری شده. از وقتی برگشتیم به شدت بهونه گیر شده . همش داره نق میزنه.دلش میخواد فقط بغل من باشه و به محض اینکه توی خونه از کنارش اونطرفتر میرم شروع به گریه میکنه.اونهم صبایی که اصلا" گریه کردن بلد نبود.

همش بهونه بهار رو میگیره و میگه نی نی.... نی نی.یا اینکه میگه ددر.چند شب پیش بیرون بردیمش و دیروقت برگشتیم اما تا رسیدیم خونه زد زیر گریه و میگفت دوباره  بریم ددر.

یا اینکه میره تلفن رو برمیداره و میگه: امیر ... امیر ( عمو کوچیکه اش)

فکرکنم از نظر روحی خیلی بهش فشار اومده. بعضی وقتا که بغلش میکنم همین طوری خیره توی چشمام نگاه میکنه و با صدایی شبیه ناله میگه مامان.من هم تا میتونم نازش میکنم و بوس بوسیش میکنم و باهاش بازی میکنم.که خدا رو شکر فایده داشته و کم کم داره از این وضعیت بیرون میاد و میشه همون صبای شاد و پر انرژی همیشگی.

از ترسم اصلا" به مامان و بابام هم نگفتم که تهران چی شد و قضیه سی تی اسکن و اینا رو که اصلا" نگفتم و گرنه تیکه بزرگم گوشم بود از بس که دوستش دارن و بهش وابسته شدن.و همش هم به من میگفتن این دوره رو نرو.صبا واجب تره.

دایی حسین،  اینا رو خوندی شتر دیدی ، ندیدی هااااااا!

پ.ن : دارم برای یه پروژه بزرگ که یه کار گروهیه و درآمد خوبی هم داره فکر میکنم. بعضی شرایطش من رو برای همکاری مردد کرده.دعا کنید بهترین تصمیم رو بگیرم که نه پشیمون بشم و نه لطمه ای به آرامشی که توی زندگی داریم بخوره . البته کارش طوریه که از نظر وقت و زمانی هیچ مشکلی برای صبا و خودم نیست.فقط تنها چیزی که نگرانم کرده بهم خوردن همون آرامشیه که برام توی زندگی از همه چی واجب تره. دعا کنید........