8 ساله بودم.اون شب بابابزرگ و عمه اومده بودن خونه ما. نیمه تیرماه بود و برای فرار از گرما روی تراسی که چشم اندازش باغچه های زیبا و پراز گلهای رز و اطلسی و حوض شش ضلعی وسط حیاط بود خوابیده بودیم.صبح که از خواب بیدار شدم مامان و بابا نبودند.

عمه گفت: رفتن بیمارستان تا داداش کوچولوتو بیارن…

وقتی مامان و بابا از بیمارستان برگشتند ، از دیدنت خیلی ذوق کردم. یه نی نی تپلی و سفید مثل برف با موهای طلایی....

یکی دو سال بیشتر نداشتی که مامان و عزیز میرفتن خواستگاری برای دایی و تو پیش من بودی. دوست داشتی همش بغلت کنم و تا زمین میذاشتمت جیغ میزدی.یادته خسته که میشدم من هم باهات گریه میکردم.

یادته صفورا میبردت توی حیاط و با هم مورچه ها رو توی دبه های آب مینداختید تا آش مورچه درست کنید. یادته بهت قیر میداد و میگفت این آدامس سیاهه و تو با ولع میخوردیش.

یادته من و صفورا لباس عروس تنت میکردیم و اینقدر خوشگل بودی که مثل فرشته ها میشدی.صفورا از کمد مامان بالا میکشید و لوازم آرایش مامان رو برای من پائین مینداخت و من آرایشت میکردم تا عروس واقعی بشی.تو هم جیک نمیزدی.

یادته یه بار که خیلی شیطونی کرده بودی با راکت پینگ پونگ کوبیدم توی کله ات.از صدای بلندی که شنیدم ترسیدم و چشمام رو بستم.با خودم گفتم چشمام رو که باز کنم حتما" کله شکسته تو رو میبینم.اما این راکت بود که توی دستهای من از وسط دو نیمه شده بود.

یادته التماس مامان میکردی که بهت نخ و قلاب بده تا قلاب بافی کنی. یادته کیکهایی که میپختی حرف نداشت و ما همیشه انگشت به دهان بودیم که مگه یه پسر بچه میتونه اینقدر خوب آشپزی کنه.

یادته سال آخر دبیرستان که بودم علامه حلی  قبول شدی .مدرسه شما دیوار به دیوار ما بود .و دبیرامون مشترک. چقدر سر به سرت گذاشتم که تو میایی و آبروی من رو توی مدرسه میبری.

یادته.......

داداش کوچولوی خوبم که حالا برای خودت مردی شدی. دیشب که بهم زنگ زدی و گفتی که برای فوق قبول شدی اشک توی چشمام جمع شد.و همه سالهای کودکیت جلوی چشمم اومد. تا چشم به هم زدم بزرگ شدی.مرسی که همیشه اولین خبرهای خوشحال کننده رو به من میدی.

برات بهترینهای دنیا رو آرزو میکنم............