بعضی روزها آدم خیلی بدبیاری میاره.شنبه هم از اون روزا بود.

صبح که از خواب بیدار شدم دیدم سرم خیلی سنگینه و قلبم درد میکنه.اما اهمیت ندادم.صبحونه رو خوردیم و وسایل صبا رو جمع کردم و صبا رو گذاشتیم خونه مامان و رفتیم اداره.

همون اول وقت حسین رو فرستادن ماموریت.

یه کم که گذشت دیدم سرم خیلی درد میکنه.قلبم هم خیلی کند میزد  و همین باعث بیحالی و ضعفم میشد.خلاصه دیدم نمیشه و ساعت نه صبح مرخصی گرفتم.دیدم از شانس بدم کارت ماشین هم دست حسین مونده.البته با اون حالی که من داشتم اصلا" نمیتونستم رانندگی کنم.

زنگ زدم به آژانس نزدیک اداره که اون هم گفت تا بیست دقیقه دیگه ماشین نداریم.من هم با اون حال زارم تا سر خیابون رفتم و یه تاکسی دربست گرفتم و خودم رو رسوندم خونه مامان....

حالا میگم چرا قلبم درد گرفته بود.

شب جمعه با مهمونامون ،یعنی  مادر شوهرم و الهه و امیر (عمه و عمو کوچیکه صبا) و عمه بزرگه و شوهر و بچه هاش رفتیم تپه  توریستی عباس آباد. شام اونجا بودیم و مهمونای تهرونیمون از نسیم خنک الوند حسابی سرحال شدند.صبا هم  خوابید و من مجبور شدم پتو پیچش کنم و بغلش کنم . آقایون رفتن مسجد نمازشون رو بخونن و جوونا هم رفتن تا سوار اژدهایی که بالای اون تپهه بود بشن ( یه چیری تو مایه های رِنجر).من هم حس فردین بازیم گل کرد و به مادر شوهر و خواهر شوهر بزرگه گفتم شما هم برید قدم بزنید من با صبا همینجا میشینم.

خلاصه اونا هم رفتن.شوهر عمه صبا زودتر نمازشو خونده بود برگشت و دید من تنها نشستم .صبا رو از من گرفت و گفت خسته شدی شما هم برو پیش بچه ها.

من هم که پاهام زیر تن کوشولوی موش موشی حسابی خواب رفته بود تلو تلو خوران رفتم پیش بقیه که کنار همون اژدها ایستاده بودن.حسین هم نمازش تموم شده بود و همون لحظه رسید.بچه ها سوار شده بودن و مسوول بازیها میخواست روشنش کنه که حسین گفت تو سوار نمیشی؟من هم به خیال اینکه میگه باهم سوار بشیم گفتم باشه بریم و خودم دویدم رفتم بالا. بچه ها با خوشحالی کنار خودشون که کله اژدها و بالاترین جا بود برام جا باز کردن و با تشویق" ایول زن دایی " من رو همراهی کردن.

تا سوار شدم،  روشنش کردن و دیدم حسین و امیر (برادران شجاع که جرئت نکردن سوار بشن ) اون پائین دوربین به دست ایستادن تا از من و بقیه و جیغ زدنهامون  فیلم بگیرن.

وای تجربه خیلی بدی بود.بدتر از همه اینکه نه کمربند داشت و نه دستگیره ای چیزی که آدم دستشو بگیره.احساس میکردم دلم داره از جا کنده میشه.........

شب که رسیدیم خونه قلبم حسابی درد گرفته بود.جلوی بقیه به روی خودم نیاوردم ولی به شدت احساس پیری کردم و خودم رو سرزنش کردم که چرا قاطی جوونای هفده هیجده ساله شدم.......

امسال روز تولدم  ( دوم مرداد ) احساس خیلی بدی داشتم.وقتی دیدم حسین کیک خریده به جای خوشحالی از دستش عصبانی شدم. دلم نمیخواست شمع سی سالگیم رو فوت کنم و نکردم.با اینکه خانواده و شوهر نازنینم برام جشن گرفتن و با دادن کلی هدیه و کادو توی زحمت افتادن ولی من اصلا خوشحال نبودم. هنوز نتونستم این قضیه رو برای خودم حل کنم .به خاطر همین هم اینجا اصلا" چیزی در اینمورد ننوشتم. حالا با این اتفاق ورودم رو به دهه چهارم زندگی به خوبی لمس کردم.

.

.

.

اما دومین بدشانسی شنبه: عصر حسین اومد دنبالمون.صبا آویزون باباش شد و ددر ددر کرد.

ما هم تصمیم گرفتیم اول بریم پارک بعد بریم خونه.

نزدیک پارک دیدیم داریم هی تلو تلو میخوریم.حسین کنار زد و دیدیم لاستیک جلو داغون شده. سراغ زاپاس که رفت دید اون هم انگار مشکل داره و پنچره.خلاصه مجبور شدیم با لاستیک زاپاس کم باد بریم و یک جفت لاستیک نو بخریم. و خلاصه تا غروب علاف شدیم.

.

.

.

سومین بد شانسی: به خونه که رسیدم سینی لیوانهای نشسته صبحانه روی اپن بود.یه تیکه نون بربری هم توی سینی بود که از صبح مثل سنگ شده بود. من هم که عاشق بربری

برداشتم و گاز زدم.صدای خرد شدن دندونم آه از نهادم بلند کرد.یه طرف ِ یه دندون عصب کشی شده که هنوز روکشش نکرده بودم شکست.حالا اولین وقتی که تونستم از دکترا بگیرم 26 شهریور تازه اون هم برای معاینه بوده.خدا میدونه تا اون وقت چه بلایی سر این دندون میخواد بیاد....

نمی دونم اون روز قرار بود چه بلای گُنده ای سرمون بیاد.اما به خاطر صدقه ای که هر روز میدیم اینطوری تبدیل به بلاها و دردسرهای کوچیک شد!

این روزا المپیاد ورزشی دانشجویان دانشگاه آزاد است و خاله صفورا رفته اردوی مسابقات.تا حالا هر چی بازی داشتن بُردن. و امروز میرن که نتیجه اول- دومی یا سوم و چهارم مشخص بشه.خاله دو تا انگشتهای شست هر دو دستش و پای راستش آسیب دیده ولی عشق ورزشه دیگه چه میشه کرد.با اون وضعیت باز هم داره بسکتبال بازی میکنه.خدا کنه قهرمان بشن تا خاطره خوبی از آخرین ترم دانشگاه براش بیادگار بمونه.

دندون ششم موش موشک هم دراومد.هربار که یه دندون جدید درمیاره من رو بیچاره میکنه از بس موقع شیر خوردن گازهای ریز و گاز انبری میگیره.هرچقدر هم دماغش رو میگیرم که ول کنه فکر میکنه داریم بازی میکنیم.غش غش میخنده و بیشتر و محکتر گاز میگیره. به شدت هم به من وابسته شده و تازگیها به محض دیدن من و اومدن توی بغلم لباسم رو محکم به این طرف و اون طرف میکشه و داد میزنه ممه.حالا فرقی نمیکنه توی خیابون باشه یا خونه و یا توی دستشویی موقع شستنش.

همکارا اصرار میکنن یه روز بیارش اداره تا ما هم ببینیمش.اما میترسم با این کارش آبروی من رو جلوی آقایون همکار ببره.

حسین بهش یاد داده که به عینکش دست نزنه و گفته بابایی عیبه. حالا هرکی میخواد به عینکش دست بزنه انگشت سبابه اش رو به طرفین تکون میده  میگه : نه نه نه - بِی به. ( beybe )

پ.ن :دوهفته است که به بهونه ورزش از اداره میام بیرون. اول میرم به صبا سر میزنم ولی تا میبینمش پاهام سست میشه و آ.غ.و.ش گرم عروسک نازناریم رو به ورزش ترجیح میدم.یه ذره دعوام کنید دست از تنبلی بردارم.