همین الان جناب رئیس بهم خبر داد که میخوام شما رو برای یه دوره تخصصی دو هفته ای توی شهریور معرفی کنم میرید یا نه؟

واقعا" مستاصل شدم. از یه طرف این دوره خیلی برام مهمه چون:

1-      دوره کاملا" تخصصی در رابطه با کارمه و من همیشه دوست داشتم اطلاعاتم بروز باشه و از فسیل شدن تو محیط کار بیزارم.

2-      استادش خارجیه و کلاسهای این مدلی که قبلا" هم شرکت کردم واقعا" مفید و بدر بخوره و بر خلاف کلاسهای وطنی اداره ها و شرکتها وقت گذرونی محض نیست.

3-      با رفتن به این دوره 50 ساعتی، آخر سال توی ارزیابی خیالم راحته که چند ساعتی کلاس گذروندم.

4-      یکی دیگه از آقایون هم معرفی شده که از نظر کاری همش داره با من رقابت میکنه. راستش قبلا" من کارشناس همین آقا بودم.اون موقعها به شدت از اینکه معلومات من بیشتر از اون باشه میترسید و یک بار خیلی جدی  بهم گفت که من از پیشرفت شما میترسم و برای خودم و موقعیتم نگرانم. و هی زیر آب من رو زد تا من رو از اون قسمت دک کنه و همین کار رو هم کرد.اما بر خلاف انتظارش رئیسم پستی همردیف با این آقا در یک قسمت دیگه بهم داد که لجش رو حسابی درآورد. حالا این دوره که بین واحد من و ایشون مشترکه خیلی برام مهمه.

 و اما اینکه چرا نگرانم:

 

1-      مدت دوره دو هفته است .و در تهران برگزار میشه. کلاسهامون هم از صبح تا غروبه .نمیدونم صبا این مدت رو پیش اون یکی مامان بزرگش میتونه وایسه یا نه؟

رابطه اش با مامان خودم که از بچگی پیشش بوده خیلی خوبه و دیگه قلق کارش هم دست مامانم اومده.اما مامان بابایی فقط وقتی که تازه به دنیا اومده بود پیشمون بوده.

      

2-      دو هفته دور بودن از حسین هم برای من و هم صبا یعنی فاجعه. اون نمیتونه با ما بیاد چون رئیس موافقت نمیکنه همزمان سه تا از نیروهاش رو از دست بده.

3-      من دوساله هیچ کلاس تخصصی نرفتم.دقیقا" قبل از باردار شدن موش موشک.حالا یه دفعه یه دوره با استاد خارجکی.نمیدونم چیزی از سوادم مونده یا همش نم کشیده!

خب هر چی فکر کردم نگرانی دیگه ای ندارم.انگار تعداد مهم ها بیشتر از نگرانی ها شد.

اولش به رئیس گفتم نه.یکی دیگه رو بفرستید با صبا نمیتونم برم.اما به حسین که گفتم گفت چرا اینطوری گفتی صبا دیگه بزرگ شده ( الهی قربونش برم) تا کی میخواهی به خاطر صبا همه چی رو از دست بدی. الهه (عمه کوچیکه صبا.البته بنده خدا خیلی هم کوچیک نیست سوم دبیرستانه.)  هست صبا باهاش بازی میکنه تازه عمو حمید هم طبقه بالاشون زندگی میکنند و زن عمو و بهار هم هستن.و دیگه همه چی به کام صباست.این بود که شوشو منو برای رفتن راضی کرد. و  دوباره رفتم به رئیس گفتم باشه میرم.

حالا موندم این خبر ناخوشایند رو چطوری به مامانی و خاله و دایی صبا بگم.یه روز صبا رو نمیبینن جیغشون در میاد و 5234632985043 بار زنگ میزنن با خانم خانما تلفنی از خودشون عشقولانه در وکنن.

تازه همه ماجرا که این دو هفته نیست چند روز قبلش هم اگه خدا بخواد و قسمت بشه داریم میریم مسافرت. وای که اگه بگم خاله و دایی من رو میکشن.

فعلا این عکس جیگر منو که عاشق ماسته داشته باشید تا بعد: