این چند روز تعطیلی حسابی هوس مسافرت کرده بودم.داشتم فکر میکردم که کجا بریم کجا نریم که فهمیدیم  آخر هفته قراره مهمون داشته باشیم.

اما در آخرین لحظات برای مهمونمون، مهمون رسید و اینطوری شد که نه مسافرت رفتیم و نه مهمون داشتیم.

کل 5 شنبه به تمیزکاری و نظافت خونه گذشت.حسین 5 شنبه صبحها دانشگاه کلاس داره و من با خیال راحت کارای خونه رو انجام میدم.آخه وقتی مردا خونه باشن نه خودشون درست و حسابی کمک میکنن و نه میذارن آدم به کاراش برسه از بس میگن حالا اونو ولش کن.اینو بذار بعدا" انجام بده و از این حرفا…..

حدود دو ساعت فقط به مرتب کردن و چیدن وسایل سر جای خودشون گذشت.

از دست این صبای وروجک!

                      

از وقتی راه افتاده دیگه نمیذاره هیچی سرجای خودش باشه. وسط هال همیشه پر از لباسها و اسباب بازیها و کتابهای خانومه.

هی من جمع میکنم .اون میره میاره پخش میکنه. میره از پاتختیش بسته پوشکش رو میاره یکی یکی درمیاره میریزه بیرون. یا اینکه جای وسایل رو عوض میکنه.مثلا کتاب من توی کیف صبا. یا جورابم توی کمدش.cd  داخل تختش. مسواکش و برسش  توی میز تلویزیون و ....

چند وقتی بود که یکی از این بخارشورها خریده بودیم که بی مصرف افتاده بود توی کمد.

به سرم زد مبلها و وسایل چوبی رو باهاش تمیز کنم.وای نمیدونید چقدر عالی بود.برقی رو وسایل چوبی افتاده که انگار همین الان خریدیمشون.

کلی ذوق کردم اما این تمیزی دوروز هم دوام نیاورد. الان اگه برید خونه ما جای انگشتهای کوچولوی یه موش موشک همه جا هست. از مبل و میز گرفته تا تلویزیون و میزش و شیشه کمد اسباب بازیهاش و خلاصه همه جا!!!

از صندلی غذاش هم که بیرون آوردمش تا بجنبم دهنشو پاک کنم فرار کرد و لب و دهن سوپیشو مالید به یکی از مبلها.این هم نتیجه زحمات من!

دو تا هم فیلم دیدیم: گرگ و میش و هوو.

اولیش با اینکه بازیگرای مطرحی نداشت خیلی قشنگ بود.موضوع جالبی داشت.

اما دومی اعصابم رو بهم ریخت. همه فیلمهای محمد رضا داوود نژاد همین طور دره پیتی و الکی هستن.ماشالا کل خاندان هم در فیلمهاشون بازی میکنن و یا یه نقشی دارن.

دیروز هم بعد از خوردن یه عصرونه مفصل ( سیب زمینی تنوری با سنگگ ) زدیم بیرون.به قول صبا رفتیم ددر. راستش اولش صبا نمیخورد بعد سیب زمینی های کره زده رو اندازه یه نخود گرد کردم و گذاشتم جلوش .بهش گفتم وای چه گیگیلیهای خوشگلی بیا بخوریم.اونهم کلی خوشش اومد و تند تند گیگیلی خورد.

چندتا لباس بچه فروشی ، فروش فوق العاده داشت که رفتیم ببینیم چیز بدرد بخوری برای فسقلمون گیر میاریم یانه؟

خوب بود ولی اندازه صبا چیزی که بدرد ما بخوره نداشت. فقط یه زیرپوش زیروتن براش خریدم که جنساش خیلی خوبه.

یکی از همینها رو قبلا" داشت که از نوزادی تا یکسالگی پوشید.هرچی صبا بزرگتر میشد زیرپوشه هم که کشی بود باهاش بزرگ میشد و اندازه اش بود.الان هم نو مونده و هیچیش نشده.

بعد از پاساژگردی به پیشنهاد بابایی رفتیم سفره خانه سنتی.البته از اونجایی که پولای بابایی ته کشیده مهمون مامان خانم دست و دلباز آخر مرام! بودیم. ( کی به کیه؟ هیچکی که ما رو تحویل نمیگیره خودمونم نگیریم؟)

خیلی خوب بود. از همه مهمتر اینکه صبا رو با خیال راحت روی تخت گذاشتم و احتیاجی نبود بغلش کنم.

بعد هم براش غذا توی یه بشقاب ریز ریز کردم گذاشتم جلوش. فکر نمیکردم با اینکه عصرونه خورده بود باز هم بخوره که خدا رو شکر محو فضای جذاب اونجا شد و کلی دس دسی کرد و شامشو خورد.

یه تابلو عکس امام حسین هم گوشه دیوار بود.هی اونو نشون میداد  و میگفت : ای سی یه؟

بابایی  هم بهش گفت : امام حسینه.

صبا هم زود شروع به سینه زدن کرد.گفتم آره مامان جون همون.

با صدای موسیقی اونجا هی نانای میکرد بعد دوباره به عکسه اشاره میکرد : ای سی یه؟ و در جواب بابایی ، سینه میزد.

خلاصه قاطی کرده بود اساسی!

پ.ن : امروز صبح زنگ زدم مامان.حال صبا رو بپرسم. میگه بهش گفتم دیروز کجا بودی؟

گفته: ددر

بعد به دهنش اشاره کرد و گفت : اَ ممممممم.

بعد سینه زده . بعد هم گفت نانای!!!

وروجک ببین چطوری گزارش آدمو میده!