بیشتر از پنج شش بار نوشتم و پاک کردم.

نمیدونم چرا هرچی مینویسم به دلم نمیشینه. با خودم میگم اصلا" این نوشته ها به درد کی میخوره؟ اینکه حالا صبا دندون چندمش دراومد یا مثلا غذا خورد یا نخورد .........

دچار سردگمی شدم.من اینجا رو ساختم که برای دخترم به یادگار بمونه.اماچه تضمینی هست که بعدا  اون اینها رو بخونه .فکر میکنم  بعدا به اینهمه وقتی که مامانش برای نوشتن روزمرگیهاش گذاشته میخنده.

                           

نه من اینجوری نبودم........

شایدم حرفای حسین از بیهوده خوندن کارای من باعث اینهمه بی انگیزگی شده.

من هم مثل همه هم جنسام دوست دارم حرف بزنم.درد دل کنم .بخندم و یا گریه کنم بدون هیچ توضیحی.بدون هیچ سرزنش یا نصیحتی.فقط میخوام یکی حرفامو بشنوه.

از همه سختیهام بگم. از بار مسئولیتی بزرگی که روی دوش من و امثال من سنگینی میکنه.از همه دغدغه های یک زن، یک مادر...

میدونم برای تویی که از جنس من نیستی فهمیدن این حرفا خیلی سخته.

اما اینجا رو از من نگیر.این تنها دلخوشی من بعد از تو و صبا تو زندگیه....

من میخوام بنویسم.بنویسم. بنویسم........