الان توی اداره پشت میزم نشستم و میز روبروی من خالیه.این یعنی اینکه رئیس امروز نیومده تا چند روز دیگه هم مرخصیه .اگه وقت دیگه ای بود من کلی خوشحال میشدم.چون با خیال راحت هم همه کارهای ادارم رو میکردم هم راحت توی اینترنت گشت میزدم.اما نمیدونم امروز چرا اصلا" حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم. قلبم سنگینی میکنه و همه بدنم کوفته شده و درد میکنه. این روزها صبح که پا میشم به جای رفع خستگی بدتر خسته و درب و داغون از خواب بیدار میشم.آخه موش موشک چند وقتیه شبا که پا میشه شیر بخوره دیگه نمیره سرجای خودش بخوابه.دوست داره توی ب.غ.لم بخوابه.دستشو دور گردنم حلقه میکنه و یااینکه دست منو محکم توی دستش میگیره.من هم همش باید به پهلو بخوابم.تا فسقلی هروقت اراده کرد شیر هم بخوره. اون موقعی که توی دلم بود همش باید به پهلو ی راست میخوابیدم.حالا همش به پهلوی چپ.آخه ما مامانها چه گناهی کردیم؟ ولی گذشته از غرغر ، دلم نمیخواد این لحظه ها رو با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم.حس کردن گرمی یه تن کوشولو و خوش بو با اون نفسهای عمیق و اون موهای طلایی که مثل کرک هلو میمونه و توی خواب خیس خیس میشه برام بهترین و قشنگنترین احساسه.

صبا هر چی بزرگتر میشه حس خاله خوشه بودنش تقویت میشه و من نمیدونم این دخترک احساساتی و شادم رو چطوری کنترل کنم که بغل هرکسی نره. هر مغازه و فروشگاهی که میریم یه دور باید بره بغل فروشنده ها و مشتریها و با ما بای بای کنه و برامون از بغل اونا ب.و.س پرتاب کنه. اوایل اصلا احساس خوبی نسبت به این قضیه نداشتم و همش به حسین غر میزدم که نذار بره بغل مردم.ولی با دیدن شور و شوق فسقل خانم و این همه انرژی من هم دارم تسلیم میشم.

میترسم از وقتی که صبا به سن مدرسه برسه و هر کس بهش نگاه کنه اون هم براش از خنده ریسه بره و دستشو بده به دست غریبه ها و باهاشون بره..... به نظر شما من زیادی حساسم؟ یعنی بزرگتر بشه بهتر میشه یا بدتر!!!!!!!

عمه های صبا هم اومدن و رفتن.اینقدر خوشگل و با احساس بهشون عمه میگفت که من حسودیم شد .

 یه شب تصمیم گرفتیم دسته جمعی بریم نمایشگاه صنایع دستی.موقع شامِ صبا بود و من ترجیح دادم بره خونه مامانم تا هم شام بخوره و هم زودتر بخوابه. از نمایشگاه که برگشتیم و رفتیم آوردیمش هنوز بیدار بود. داشتم پوشکش رو عوض میکردم که با لحن غم انگیزی گفت: مامان!

گفتم: جان مامان .چی شده خوشگلم؟

 گفت: دَدَر من نه.

اشک توی چشمام حلقه زد و سریع بغلش کردم و به سینه فشردمش و تا میتونستم بوسیدمش. به خودم قول دادم که بیشتر حواسم بهش باشه.دخترم دیگه بزرگ شده!

عمه های صبا که رفتند بهش گفتم صبا عمه کو؟ دستهاشو ضربدری روی هم میذاره و با تاسف میگه : دَََف.... (رفت)

 مثل مامانش عاشق رنگ آبیه و هرجا چیزی رو ببینه که آبی باشه به من نشون میده و با ذوق میگه :اَبییی. چند روز پیش با حسین رفته بودیم براش تاپ بخرم.خانمه چند مدل و رنگ تاپ گذاشت رو ی میز .من داشتم یکی یکی نگاه میکردم.صبا هم بغل بابایی بود.یه تاپ آبی هم بین نمونه ها بود.سریع تاپ رو برداشت و گفت اَببی. ما هم مجبور شدیم لباس مورد علاقه موش موشی که یه تاپ آبی مدل رومی بود بخریم.

این هم چند تا عکس:

داره با دوچرخه ای که دایی حسین براش خریده خودشو برای مسابقات جام ملتها آماده میکنه:

صبح ها اولین کاری که میکنه بو.سیدن ترسی (خرسی ) محبوبشه:

این هم  صبا در پارک:

راستی یادم رفته بود بگم.عسل مامان درست در یکسال و یکماه و یک هفته و یک روزگی بالاخره ترسش ریخت و راه رفت. حالا دیگه هیچکس از عهده اش برنمیاد که یه دقیقه بشینه. صبح تا شب داره راه میره و برای خودش ذوق میکنه و دست میزنه. همش هم میره روی سرامیکهای بین اتاق خوابهامون که فرش نداره راه میره.

پ.ن : یه بار خودم از اول تا آخر این پست رو خوندم.کاملا" معلومه که من حوصله ندارم. نه؟

 پ.ن: از اونجایی که ما دیروز ناهار و دیشب شام مهمون بودیم و دیر وقت برگشتیم خونه وقت نشده که برای امروز ناهار درست کنم........خب یکی ما رو مهمون کنه دیگه!!!!