سلام

میبینید توروخدا این پرشین چه اعصابی ازمون خورد کرده.چند روز قبل از این خرابیها تصمیم گرفته بودم که آرشیوم رو ذخیره کنم و کل وبلاگم رو تبدیل به فایل پی.دی.اف بکنم.

اینقدر تنبلی کردم که اینجوری شد.حالا بازم جای شکرش باقیه با این پسوند جدید نصفه نیمه باز میشه.اما بعضی از اسمایلهای خوشگلم رو نشون نمیده.

تازه دوروزه که یه نرم افزار از اینترنت دانلود کردم که فایلهای اچ.تی ام ال رو به پی.دی. اف تبدیل میکنه. نمیدونم چرا موقع تبدیل ، فونتها بهم میریزه و فقط مربع و خطوط نامفهوم نمایش داده میشه.لطفا" اگه کسی میدونه باید چیکار کنم راهنماییم کنه.

 

چند وقته مشغول یه کاری هستم که حسابی سرم رو گرم کرده بود.دیگه مثل سابق نمیتونستم بیام وبگردی.البته دوستانی که آپ کرده بودن رو بهشون سر میزدم ولی خیلی کم کامنت گذاشتم.به بزرگی خودتون ببخشید.

دیگه کارم داره تموم میشه.بیشتر میام سراغتون.

وروجک فسقلی من هم همچنان مشغول شیطونیه. بعضی وقتها واقعا" غیر قابل کنترل میشه و اشک من و حسین رو درمیاره. خیلی بچه زورگوییه و همش میگه هرچی من میگم همون باید بشه.اما ما هم گوش نمیدیم.یه چند دقیقه ای جیغ میزنه.وقتی میبینه کسی محلش نمیذاره میره دنبال کارش.

حالا دیگه بدون کمک گرفتن از جایی بلند میشه و می ایسته.ولی توی راه رفتن همچنان ترسو است. عاشق اینه که وقتی میریم بیرون کفش جیک جیکیهاش رو بپوشه و من و حسین دستهاشو بگیریم و اون توی کوچه و خیابون راه بره.اینقدر هم موقع این کار عشوه و قر و قمیش میاد که هرکی رد میشه میخنده بهش.

از هر جا و هرکسی هم دوست داره بالا بکشه و یا از بلندیها بپره.

چند روز پیش فقط من و صبا خونه بودیم.میخواستم کمد لباسها رو مرتب کنم.گذاشتمش کنار خودم.هرچی تا میکردم  و میذاشتم روی تخت .با سرعت نور به هم میزد و پرت میکرد پائین.دیدم اینطوری نمیشه گذاشتمش توی تختش و کلی اسباب بازی ریختم توی تختش.

یه کم باهاشون ور رفت و بلند شد.اول عروسکش رو انداخت پایین بعد نگاه کرد ببینه عروسکه چیزیش شد یا نه؟

بعد اردکش رو انداخت پائین و نگاش کرد. بعد هم یکی یکی اسباب بازیها رو انداخت پایین.آخرش که دید اونها چیزیشون نشده و سالمند ، دیدم زانوش رو بلند کرده گذاشته لبه تخت و میخواد خودش هم به همون روش بره بالا و  بپره پایین.

کتاب میارم بخونم ازم میگیره و میذاره روبروش میخونه.هرکتاب دیگه ای هم براش بیارم قبول نیست و باید مال من رو بخونه.نه اینکه خیلی هم سواد داره بچم به قول شمسی جون واسه همونه.

          

 

آخر هفته دوتا از عمه های صبا با خانواده دارن میان همدان.دیروز حرفش بود حالا از وقتی که شنیده هی میگه : عمه

زن دایی رو هم با اینکه کلمه خیلی سختیه خیلی خوشگل میگه.اما خاله خانم خودشو کشت بگه خاله نمیگه.

آینه رو هم یاد گرفته.هر روز میبرمش دستشویی به آینه اشاره میکنه میگه اینه ( با فتحه الف)

به عمو میگه عَممممممم. بعضی وقتا هم از دستش در میره به جای م ، ن میگه و آبرو و حیثیت برامون نمیذاره.

روزی که رفته بودیم عکاسی عکس بگیره آقاهه گفت: به عمو نگاه کن عزیزم.

ماهم تکرار کردیم صبا به عمو نگاه کن. اون هم جو گیر شد و هی همون دومی رو میگفت دیگه ما از خجالت زبونمون بند اومد وهی  حواسشو پرت میکردیم .ولی موش موشک از رو نمیرفت و با انگشت به آقاهه اشاره میکرد و هی تکرار میکرد.

     

اما از آقای شوهر :

دیروز بعد از کلی روضه خوندن در باب اینکه آدم باید هر چند وقت یکبار زنش رو سورپرایز کنه و بهش بگه دوستت دارم و کلمات محبت آمیز بزنه و این حرفا....

هنوز یک ثانیه هم نگذشته بود که برگشته میگه: دوستت دارم.

بهش میگم : آی کیو. همین الان که نه. گفتم باید سورپرایزش بکنه نه تا من گفتم تو هم تکرار کنی.

 

یک ساعت بعد که از آشپزخونه برگشتم خیلی کمرم درد میکرد روی زمین دراز کشیدم.

من: آخ کمرم چقدر درد میکنه.

شوشو: قربون دلت برم.

من: ولی من گفتم کمرم نه دلم.

شوشو: اینجوری گفتم که سورپرایزت کنم!!!!!!!