این مامان و بابای بی طاقت تو از دست این خانوم دکترت چیکار کنند ؟ اصلا" فکر دل ما رو نمیکنه که برای دیدن تو این قدر بی قراریم.

خودش اینقدر هر روز نی نی های خوشگل دیده یادش رفته من و بابایی داریم بال بال میزنیم . همه اش میگه زوده زوده. حالا ما باید یکماه دیگه صبر کنیم . وای...

 

دیروز خانم دکتر دل مامانی رو معاینه کرد و بعد از شنیدن چند تا صدای کوچولو :

 

خانوم دکتر (آزیتا جون)  :وضعیتش خوبه.

من: چرا اینقدر صدای قلبش کم بود.

آزیتا جون: اینها که صدای قلبش نبود. صدای حرکت کردنش بود.

من: پس قلبش چی؟

آزیتا جون: همین که حرکت بکنه مشخصه سالمه. خیلی دوست داری صدای قلبش رو بشنوی.

من: خب معلومه. من صدای قلب میخوام.

آزیتا جون: باشه الان صدای قلبش رو هم میشنوی.

 

بعد شروع کرد به گشتن تا تو رو پیدا کنه. ولی همین که پیدات میکرد از زیر دستش در میرفتی.

آزیتا جون: این فسقلی چقدر شیطونه. همه اش وول می خوره……

 

 این ماجرا حدود پنج –شش دقیقه ای طول کشید. تا اینکه

تو: کیشو کیشو کیشو……

آزیتا جون: این هم صدای قلب این فسقلی.

من: دفعه قبل صدای قلبش مثل صدای اسب سواری بود پس چرا حالا صدای تفنگ بازی میآد.

آزیتا جون:  ( به عقل مامانیت حسابی شک کرده بود)

 

بعد هم هر چی اصرار کردم که برام سونو بنویسه گفت مرغ یه پا داره!

باید یک ماه دیگه صبر کنی. گفتم ولی برای چی . الان که جنسیتش مشخص شده.

گفت آره. ولی ممکنه الان اشتباه کنند ولی یک ماه دیگه قطعیه.

 

من و بابایی هم دست از پا درازتر به خونه برگشتیم. البته همین که تو سالم بودی و برای خودت مشغول تفنگ بازی برای ما بهترین خبر بود ولی خوب...

راستی فسقلی مامان  این تفنگو از کجا آوردی. راستشو بگو شیطون. نکنه همونیه که بابایی قولش رو بهت داده بود....

 

حالا من و بابایی باید همه اش دوباره فکرکنیم و دو تا اسم پیدا کنیم. خیلی سخته....

راستی مامان باباهایی که هنوز برای نی نی هاشون اسم انتخاب نکردند اینجا رو هم یه نگاهی بندازند بد نیست.