سلام کوچولوی نازنین  مامان   

از امروز اگه خدا بخواد من هم میخوام روزهای قشنگ زندگیمون رو  به تصویر بکشم

راستش دیروز به طور خیلی اتفاقی از چند تا وبلاگ دیدن کردم که همشون در مورد زندگی مامانی ها با نی نی هاشون نوشته شده بود. مامانی تو هم خیلی دلش خواست . شایدم حسودیش شد .

به خاطر همین تصمیم گرفتم تا ما هم برای خودمون یه وبلاگ داشته باشیم.

دل بابایی هم بسوزه ( شوخی کردم). شاید اون هم به هوس بیفته و یه کاری بکنه. آخه امروز که براش چند تا وبلاگ رو خوندم حسابی کیف کرده بود و میگفت نی نی ما کی بزرگ میشه و لگد میزنه.

آخه عزیزم ما دوتا الان با همدیگه هفته 13 هستیم. شنبه که رفته بودیم پیش خانم دکتر مامانی خیلی نگران بود. (آخه شیطون بلا هفته قبل یه کم مامانی رو اذیت کرده بودی . خانم دکتر هم برای مامانی  یک هفته استراحت نوشته بود و من و تو همش لالا کردیم تا یه وقت عسل مامانی چیزیش نشه) خلاصه خانم دکتر گفت که مامانیت توی این سه ماهی که گذشت یک کیلو وزن زیاد کرده ( قربونت برم توهمش خیلی وزن داشته باشی فقط 60  گرم هستی ) . فشار خون مامانی هم طبیعی بود. بعد مامانی به خانم دکتر گفت میشه صدای قلبشو بشنویم. خانم دکتر هم گفت که تو خیلی کوچولویی ولی سعی میکنیم.

بعد هم کلی گشت تا تو رو پیدا کنه ولی شیطون بلا معلوم نبود تو کجا قایم شده بودی . دیگه داشتیم ناامید میشدیم که یک دفعه گیرت انداختیم و صدای قلب کوچولوت رو شنیدیم. عزیز مامان نمیدونی چه حالی بهم دست داد ولی انگار دنیا رو به مامانی دادند. کلی خندیدم. خانم دکتر هم فکر کرد مامانیت دیوونه شده؟؟؟!!!!

قلب کوچولوت اینقدر تند تند میزد که نگو. وقتی بعدا" برای بابایی تعریف کردم قند تو دلش آب شد. یه جوری با حسرت نگام کرد که دلم به حالش سوخت. بهش قول دادم دفعه بعد که سونوگرافی رفتم با هم بریم تا اون هم صدای قشنگتو بشنوه. آخه خانم دکتر بابایی ها رو تو مطبش راه نمیده.

 

بابایی الان جلسه داره . ما هم دیگه باید زود زود بریم خونه . مامانی از صبح سر کار بوده و خسته شده . باید بریم یه ذره لالا کنیم.

خوشگل مامانی من هنوز نمیدونم که تو دختری یا پسر.......